شب در بیداری به خواب رفته ی نور
در تلاطم امواج از خروش برگشته ی دریا
در گرمای سنگ ریزه های سرخ ساحل خیال،
به خنک نسیمی
که از باد موافق تو
می وزد
چشم بیدار می بندد و به لبخند ملیح زمان
بر تن عریان روزگار
شبنمی میهمان می کند و نام تو را
به شعری گوش نواز و شیرین
برای نور خوابیده در بیداری شب،
نجوا می کند و می رقصد از
پژواک زمزمه ی نجوایش...
اعظم حسنی
جوانی ام،
چو خاطره ای
ز پشت شیشه ی نگاه پنجره ی
چِفت بسته،
گذشت!
نیامدی و خیالت
چنان غبار لک شده،
به روی سینه ام،
نشست!
نشست و حسرت دیدارت
به چشم بی اشک شده ام
شکست!...
اعظم حسنی
کوک کرده دلکم
ساعت دیدارت را,
منتظر, در پس خاکسترین ثانیه ها
خشک شد خاطره ام با گُل تب کرده ی عشق,
دل ندانست,
خواب بود عقربه ی ساعت کوک کرده ی شوق!
وقت دلتنگی,
سرخ در جامه ی من می رقصد,
من تو را
می خوانم,
در پس خواب عمیق قسمت...
اعظم حسنی
به بغض پنجره,
می خندد
آفتاب دم صبح,
پنجره,
تمام دیشب را
به ظلمت ثانیه های بی تابش
رخ در خواب تو را پائید,
و صبح,
تو,
خنده زنان به آفتاب سوزنده
بی اعتنا
از لب تاقچه ی نگاهش
گذشتی,
به عادت......
اعظم حسنی...