زمستان آمد و باز هم خزان شد
نگاهم در نگاهش بی کران شد
زمستان آمد و با کوله باری
پر از تصویر زیبای خدا شد
پیروز پورهادی
بهار آمد بهار آمد
شکوه سبزه زار آمد
گلستان شد.جهان زیبا
خزان رفت و نگار آمد
در نگاهم شاعری میگفت با خود..
گاهی خزان پاییز..
گاهی زمستانست
گاهی هزار اندوه..
بر این گلستانست
پیروز پورهادی
به تو می اندیشم..
به تو و خاطره هایت
و هزاران نفسی
که درون نفسم ریختی و
شوق تو دارد بسی
پیروز پورهادی
شتاب کن
ورق بزن
تاریکی
تاریخ را
این کوچه
باریک را
آتش بزن
تقویم را
اهریمن
ننگین را
این خار را
این دار را
ضحاک خوناشام را
فصل خزان ها زجر بود
دست زمستان سرد بود
شتاب کن
ورق بزن
تاریکی
تاریخ را
این کوچه
باریک را
فصل بهاران میرسد
پیروز پورهادی
خواستم خوب بخندم که نشد
با تو آن عهد و پیمانه ببند که نشد
خواستم شعر تو را تا به ابد
بر دل و سینه بخوانم که نشد
پیروز پورهادی