آمدند و رفتند
لحظه بعد لحظه
ساعت پشت ساعت ها
پشت سرش روز ها
ماه ها و سال ها
سختی و آسانش در هم
اما سکوتت
عذابیست گران
بغضی سنگین
زندگی ای بی ثمر
مرگی بی پایان
کنج دل نشتم این بار
در توانم نبود
زانوی غم بغل گیرم
عمری بود شنیدم باید ها را
پیش خود گفتم
دمی برایم نیست
تا بازدمش دهم
کاسه ای نیست
تا بر مزار صبر روم
این بار گوینده منم
سکوتت خاتمه باید یافت
نه دیگر دخیل می بندم
نه می سپارمش
به حکمت روزگار
باید جوابم دهی
بگذار به یادت بیارم
گفتی طبیبی ز حالم
گفتی مرحمی ز زخمم
گفتی همراهمی
گفتی همدمی و گفتی محرمی
گفتی و گفتی و گفتی ...
زدم داد و فریاد
خواستم و التماست کردم
رو به کویت
آشتی و قهر کردم
به قربانگاهت حاضر شدم
گاهی نیز ناسزا گفتم
پریشانم اما پشیمان نیستم
دیدم به درست یا اشتباه
تو پایبند عهدت نیستی
شاکی ام و طلبکار
نمی پذیرم سکوتت را
نمی پذیرم بهانه ای
خاموشی و غیابت را
نمی پذیرم این عذاب را
پرده ها را دریدم
عریان و برهنه
ایان و آشکار
می گویم
باید جوابم دهی
باید جوابم دهی
باید جوابم دهی
میلاد داوری عرب