سالیان،سال است،،،
و شاید میلیونها سال،که متولد شده ام...
در هر دوره ای ایستاده زاده شدم.
ودر پایان همان دوره،،ایستاده جان دادم...
هر لحظه از عمرم،
هزار سال طول می کشد...
لیک قرنهاست که مرا متوقف کرده اند..
به این سو و آن سو کشیده میشوم...
(در تداوم هر عصر به اسارت رفته ام.).
جاهایی را دیده ام که دران جنگهای بسیاری رخ داده است....
سوارانی را دیده ام که مردانه جنگیدند،،وبا
تیر دژخیم ،به زمین افتادند...
رخدادی بزرگ،،،،،
در روزگار ملالت،
همه را به بازی گرفته است..
هوای تمام اعصار مسموم.
واتش از آسمان می بارید...
در این وهله هولناک،چگونه سر کنم....
(دوران نکوهش من بسی طولانیست)
دیگر راضی به سرزنش نیستم..
شاد و مسرور در اندوهی کهن،،،،
به خود می نگرم .
فروغ چشمانم درون آیینه ها خاموش است..
((میکوبم دهل جنگ را)) ((می نوازم مارش آتش بس))
حجت جوانمرد
یک روز آمدم بغض به درگاه تو
تا بگوییم قلب شکسته خویش به تو
فریبکار نباش که گله دارم از تو
این بود عالم هستی که می گفتی تو؟
دوز کلک شده خوراک این آدمیان
روز و شب در جنگ فقاعة سربازان
یا رب عالمین ضعیف و بیچاره ام
در ذات من نیست ولی فریبکار ام
خسته از فریب دادن خویش
که تو خدای من آن بنده خویش
تو دانی در جنگل تاریک دل را
ولی چه کنم که احساس میکنم ندانی آن را
ابوالفضل داوری
گفتی بخواب
گفتم فرصت دیدار تو چه؟
غنچه لبانت شکفت و دُر افشان شد، به خوابت خواهم آمد.
خستگیم نه از تماشایت
بس سنگین زیبا بود
پلکها تاب نیاورد.
قرنی گذشت گلبرگ دیده پژمرد
بگو کجای شهر رویا گم گشتهای که دیگر ندیدمت.
مسعود حسنوند