شکفته لبخندت بسان گل هایی
نشسته بر چشم و درون دلهایی
ماه را گفتم که لبخندی به لب داشت
آتشی بر سینه تا صبح سحر داشت
پیروز پورهادی
صبحت بخیر دلبر نیکوخصال ما
ای آنکه اسم توست به فنجان فال ما
با تو بهشت میشود این روزگار سخت
هستی دلیل شادی هر روز و حال ما
میگردد این زمین و زمان دور خود ولی
با تو خوشست گردش ایام و سال ما
قربان چشمهای پر از ناز و عشوهات
یک بوسه از نگاه تو باشد حلال ما
از حملهی مداوم تردیدها چه باک
زیرا که بودهای تو جواب سوال ما
قصد سفر نکن که دلم بند مهر توست
آشفته کرده رفتنت ای جان خیال ما
دادی نشانِ آینه ها خندهای ملیح
با تو تمام شد همه رنج و ملال ما
فرحناز آقازاده
در زیر درخت نشسته بودم
به یاد تو افتادم
شاخه شکست
درخت یافت
قانون دافعه را
هومن نظیفی
آروم خم شدم و تیکههاشو جمع کردم
عینهو پازل کنار هم چیدم
ی قسمتاییش انگار لح شده بود
هر کاری کردم که سرجاشون بزارم یهو میوفتادن
چندتا چسب زخم آوردم و نشستم با دقت بهم چسبوندمشون
اونجاهایی که خالی بودو دوتا چسب زدم
اما وقتی جلوی نور میزاشتی معلوم میشد
شل و ول بود
اما با دستام گرفتمش تا شاید دوباره درست بشه
یهو دوتا در میون
شایدم سه تا در میون شروع کرد به تکون خوردن
تالاپ ........تولوپ
داشت کار میکرد
اما نه مثل قبل
خیلی خسته بود
محکم تو دستام گرفتمو بهش گفتم
میدونم خستهای
میدونم تیکه تیکه شدی
میدونم لح شدی
اما بهت نیاز دارم
ببین الان من به تو محتاجمو
تو هم به من
فکر کردی اگه بندازمت دور
با این هم تَرَک و چسب زخم کسی بَرت میداره؟
فکر کردی کیو داری جز من؟
داغونی میدونم
خریدارم نداری
میدونم...
اما تو وقتایی که سالم بودی همیشه همرام بودی
همیشه برام سنگ تموم گذاشتی
همیشه و همجا هوامو داشتی
خواستم بگم تمام این زخما کار منه
کار خودمه...
دلِ من.....
منو ببخش....
ببخش.....
حامد زکیان