باران خوابیده
هوا هنوز گرم است
باور داری که من عاشقتم
آبشار ز چشمانم فوران می ریزد
منوچهر فتیان پور
کوله بار سفرم را بسته ام
روم از عالم پست
روم آنجا که خداست
که فقط باشیم آنجا
من و تنهایی و خدا
روم آنجا که نباشد هیچ کس
مشت خاکی بردارم
و بکارم بذر محبت در آن
که بتابد نور امید
تا دهد روزی
میوه ی عشق و صفا
بخورند مردم آن را
یاد گیرند که چ طور
عشق ورزند به هم
دل بدست آرند از هم
کام تلخ بر نمی دارم
اما کام من
تلخ شده این روزها
بهداد رضازاده
در بادِ بهار
خندهات باران شد
من گل شدم.
سیدحسن نبی پور
دوباره
زاده شدم
باتپشِ یک ستاره
نیمه شبی
که صدای قهقهِ جغدی
بی آشیانه
سکوتِ باغ را
می شکست
زمین
مچاله شده
در فشردهً خویش
یخ زده بود
از سرما
باد
می لرزید
از نگاهِ پیرِزن
درکنج پستویی
که پشمِ گوسفندی را
به خود پیچیده بود
آن شب
آنگاه
شب
دراستکانِ خالیِ مهتاب
تمامِ جسمِ خود را
داشت
می نوشید
سیاهی
در لفافِ سایه هایِ مبهمِ تردید
نقطه هایِ کوچکی می شد
برتمامِ صفحهً آیینه
وقتی که
آیینه
در نبودِ نورِخود
پژواکی شکسته بود
آنگاه
یک ستاره
دوباره
چشمک زد
و یک نطفه
از درون دانهِ گندم
جوانه زد
استکانِ خالیِ من
رویِ میزِ من
شکست
هی...هاــــــــ ی
ازابتدا
استکانی
نبود رویِ میزِمن
یک جیغِ کوچک و محسوس
یک خیالِ ساده
میانِ هیچ
میانِ پوچ
طفلِ من
زاده شد
جمشید أحیا