خط چشم تو
خطی که بر پلک ات نشسته،
دلم را به یاد خطاطی کشاند.
دست قلم،
کلام بیصدا میسازد
همچون نگاه تو در سکوت دل.
سیدحسن نبی پور
انگار من !!!!آرامشت را جمع کردم
هر چه مزاحم بود قلع و قمع کردم
با من درست صحبت کن غریبه
پروانه را قربانی یک شمع کردم
با اینکه در هر فرصتی اشکم در آمد
پیش تو دست و پای خود را جمع کردم
ثریا امانیان
واژه ها هر جا روم با من تکلم می کنند
هر چه می خواهم که بگریزم تبسم می کنند
لحظه ای تنها نمی گردم که خاموشی کنم
پچپچی دارند در گوشم ترنّم می کنند
از غزل تا مثنوی هر دم کلامی تازه تر
گفتگو دارند در لب ها تجسم می کنند
با رباعی ها مرا تا بسترم رقصان برند
با دو بیتی گاه بر لبها تنعم می کنند
در قصاید همرهم ایند خوانم شعر تر
خواندنش در من تنعم با تعلم می کنند
بیگمان تا زنده ام هم پای من خواهند بود
واژه ها هر جا روم با من تکلم می کنند
سعادت کریمی
مَردم به خنده،قصهی ما را رقم زدند،
دلخستهام ز زخم تماشا، این روزها
لبخندها به زخم دلم نمک زدند
چشمهای سرد، مرا محک زدند این روز ها
دستت نگرفتند، ولی دل را زدند
با حرفهای سرد، مرا تنها زدند این روزها
شبها کوتاه تر شدهاند از خیال تو
دل مانده در حصار تمنا، این روزها
با سایهها نشستهام و از درد گفتهام
تنهاست در کنار من، دنیا، این روزها
دستم به ردی از تو نخورد، فقط هوا
اما دلم گفت: او همینجاس،...همین جا ..این روزها
سپند ابراهیمی