سر به زانو بگذارم شب نجوای تو را
بین صد اختر چشمک زن دنیای خیال
به تماشا بکشم نقره و مینای تو را
شانه در شانه مهری و دلاشوب پگاه
تا هویدا بکند روی پریسای تو را
آسمان تا به زمین فاصله داری از من
به چه تصویر کنم چهره زیبای تو را؟
شوق دیدار تو و سینه پر حسرت من
جلوه ای کن که ببینم قد و بالای تو را
دست من کوته و مهتاب چکاد تو بلند
تا کجا چاره کنم حل معمای تو را
آمدم تا که بنوشانیم از چشمه نوش
پا نهم گستره ساحت صحرای تو را
همدم آهم و همراه نسیم سحری
صد جنون وسوسه دارم تب لیلای تو را
مانده ام در گذر ثانیه و مهلت عمر
وای اگر سر نکُنم فرصت فردای تو را
علی معصومی
افتاد سر شانه ی ماهور بلوطی
آرام چنان ژاله که در حال سقوطی
نوشید کمی شبنم و خندید بشوقی
چرخید سرشانه به منوال و منوطی
لغزید به گودل ترک خورده ی خاکی
کوشید به تغییر و فرآیند هبوطی
روئید ولی سبزتر از شاخه پیرش
برگید ولی نرم تر از ساق سبوطی
رقصید به هنگام سحر همنفس باد
بالید ولی در گرو شرط و شروطی
نالید به هر شاخه آن نغمه ساری
کوچید سر شانه آن قمری و طوطی
زیباست کنون در گذر عاقل و مستی
خوبست هم او در نظر زاهد و لوطی
دیریست به لطفش همه همسایه اویند
او نیست ولی منحصر خط و خطوطی
علی معصومی
چه تفاوت که خزان یا که بهاران باشد
سال و ماهیکه در آن قحطی باران باشد
جز تبانی هدف دیگر اگر هست بگو
از بهاری که هوا خواه زمستان باشد
بیشه با باغ و بیابان چه تفاوت دارد
هر کجا تیغ و تبر سلسله گردان باشد
گل پرپر شده بازیچه باد است رفیق
گرچه از دامنه ی قمصر کاشان باشد
ساحل و زورق و دریا همه نا آرامند
وای اگر موج بلا مژده طوفان باشد
خاک هر خطه طلائی بشود یا نشود
گنج در گوشه ویرانه فراوان باشد
برج و بیغوله شبیه اند اگر حرمت شهر
دست یک عده ای از مردم نادان باشد
خنجر از پهلوی سراب خجالت چه کشید
گو به دست پدرش رستم دستان باشد
عالمی مانده به خونخواهی خونین کفنان
گرچه هر حادثه را نوبت تاوان باشد
علی معصومی
نگاهم کردی و لبریز آهم کردی و رفتی
به گیر و دار لبخندی تباهم کردی و رفتی
شب بی تابیم را اتفاقی تازه بخشیدی
دلاشوب تماشای پگاهم کردی و رفتی
مقیم آسمان بیکران شهر خود بودم
اسیر پرتوی از قرص ماهم کردی و رفتی
نمی دانی ولی انبوهی از وهم و خیالاتم
از آنروزی که غرق اشتباهم کردی و رفتی
به خود گفتم که تا روز ابد همراه من باشی
فدای ناز چشمانت سیاهم کردی و رفتی
میان جاده ای از حسرت و اندوه بی پایان
گرفتار رفیق نیمه راهم کردی و رفتی
نمی بخشم تو را ای بخت لاکردار بدفرجام
که زندان مکافات گناهم کردی و رفتی
مرا با عطر گندمزار صحراها کجا بردی؟
پر از دلشوره های رقص کاهم کردی و رفتی
علی معصومی
نمی گردم به غیر از کعبه عشقت مقامی را
نمی یابم به غیر از رشته مهرت دوامی را
تمام لحظه های با توبودن غرق زیباییست
نمی سازم جدا از آرزویت صبح و شامی را
تمام قاصدک ها خوش خبر باشند اما من
نمی گیرم به غیر از مژده وصلت پیامی را
بگو با هر که دارد در سرش اوهام درمان را
نمی جویم بجز شور و شرنگت التیامی را
اگر این سرسپردن ها مکافاتست و بد نامی
نمی خواهم برای خویشتن جز این مرامی را
میان اینهمه خون جگر هایی که نوشیدم
نمی بینم به غیر شوکران های مدامی را
سرآغازم تو هستی و اگر باشی سرانجامم
نمی سازد کسی نیکوتر از این اختتامی را
علی معصومی