رفتی تو سپُردی دِلِ خود را به دگر یار
جانم به فدایت ، که ترا کرده گرفتار
هستی تو به هر جای خدا پُشتُ پناهت
ماییم ز هجرانِ تو با غصّه ی بسیار
شیدایِ تواین دل شده قدرش که ندانی
چون من به دو عالم که ترا گشته هوادار
با دل چکنم هست به یادت همه اوقات
دیدی که چه کردی تو به من یار دل آزار
جز جور ندیدم ز تو من در همه عمرم
بر ما که جفا رفته به او باش وفا دار
تا صبح به یادت همه شب ناله نمایم
بنگر که چسان این دِلِ شیدا شده بیمار
تا کی بکنم ناله من ای مه ز فراقت
گشتم منِ دلداده دگر کز همه بیزار
آتش زدی آخر به جفایت تو (خزان) را
با جور جفایت بَنَمودی تو مرا خوار
علی اصغر تقی پور تمیجانی
وقتی گِلی به دامن عالم روانه شد
چشم تمام عالمیان در نظاره شد
وقتی زمین به اذن خدا آفریده شد
وقتی مَلَک ز جنت اعلی رمیده شد
دیوانه ی شکوه دو چشم تو شد دلم
گویی دمیده شد ز وجود تو در گِلم
خاکم ز عاشقانه ی چشم تو جان گرفت
آن دم که در زمان همه خلقت نشان گرفت
یک آن تمام عشق به قلبم روانه شد
عقل و دلی که بر یَم چشمت کرانه شد
دل را دچار چشم سیاهت چو یافتم
دیگر به سر مجال تعقل نیافتم
از عقل و اختیار به جانم اثر نبود
جز آشنای ناز دو چشمت خبر نبود
شاید دلیل خلقت عالم نگاه توست..
علی کسرائی
... آن روز ها که او،
نگران من
بود و به گفته پیاز
برایم گریان!
من، جوان بودم و
پر از جیب، تومان!
... و اما امروز برای
دفع درد؛ نه او درد
دارد در جیب تنبان
نه " من " دارم مرد!
" خود
خواهانه " دیروز را
او برده از یاد،
تیر خورده از پشت
با آرزوهایی
مرده، امروز، مرا باد!
محمد ترکمان
آوارهی کویت شدهام ، افسانه
من عاشق رویت شدهام ، افسانه
زیباتر از اسمت نبُوَد در دنیا
وابسته به مویت شدهام ، افسانه
احسان آریاپور