پاییز

پاییز
این برگ‌ریزِپیروزِ بی‌صدا
بار دیگر آمد.
اما انگار
چیزی را فراموش کرده است.

برگ‌های طلایی را می‌ریزد
بر گنجشکی چاق که از بیم زمستان میلرزد
می‌خندد.
اما خودش
این فصلِ پیر
هنوز از تابستانی که رفته
تشنه است.

شاید پاییز
همیشه در حسرتِ بارانی ست
که هرگز برای خودش نمی‌بارد.
و این گونه است
که خزان
خود زمستانی ست سبز
برای تشنگی‌های ناشنیده


حسین گودرزی

دلم تنگ شد در این پاییز رنگارنگ بارانی

دلم تنگ شد در این پاییز رنگارنگ بارانی
صدایم کن که من مجنون شدم ای سرو ربانی
تبسم های زیبا و نگاه مست و شیدایت
مرا افسون نمودی ای تمامت شور عرفانی
تو آن آیینه شفاف، که روحم را در آن دیدم
تمام عشق تقدیمت، چه پیدا و چه پنهانی
بسوزان شمع، این پروانه ی مجنون بی پروا
که می گردد به دورت بی سبب ای یار نورانی
چه میسوزد مرا عشق و چه دردی دارد این دوری
صدای عشق می آید، عجب درد و چه درمانی


فرشاد همتی

رخنه کردی در خیالِ خسته‌ی خاکِ خزان

رخنه کردی در خیالِ خسته‌ی خاکِ خزان
همسفر با قاصدک با بادهای بی‌نشان

پهن کرده فرشِ رنگی زیر پایت هر درخت
کوچه‌ای از شوق دیدارت شده مست و جوان

هر سکوتی بر لبِ پاییز می‌خواند تو را
باغِ عریان از نگاهت، قصه‌ها دارد نهان

در خزان مثل بهاری یا نه حتی سبزتر
پادشاه فصل‌‌هایی تاجداری هر زمان

نقش تو جاوید گشته در خیالِ آرزو
ماورای آرزوهایی تو جانی و جهان

می‌شوم غرق نگاهت جان سپارم تا شوم
من سفیر چشم‌هایت از افق تا بی‌کران


جمیله اتکالی شربیانی

تو را به جان مادرت

تو را به جان مادرت
به خواب من نیا...
که خواب،
قفسِ کبوتری‌ست
که پرواز را
با خاطره‌ی تو اشتباه می‌گیرد.

همه آرام گرفتند،
و شب،
چون پیرِ دانا
عبای سکوت را
بر شانه‌ی جهان انداخته است.

اما من،
در حجره‌ی تاریکِ دل
با فانوسِ خاموشِ اشتیاق
به دنبالِ تو
در کوچه‌های بی‌نامِ رؤیا
سرگردانم.

تو را به جانِ مادرت،
به خوابم نیا
که هر بار آمدنت
چون بارانِ بی‌ابر
بر خاکِ سوخته‌ام می‌بارد
و من،
با هر قطره
دوباره می‌سوزم.

بگذار
ماه،
بی‌تو
از آسمان بیفتد
و ستاره‌ها
نامِ تو را
از دفترِ شب
پاک کنند.

من،
با زخمِ نبودنت
نمازِ صبر می‌خوانم
و هر سطرِ خواب
آیه‌ای‌ست
از کتابِ دلتنگی.

تو را به جانِ مادرت...
بگذار این شب
بی‌تو تمام شود
بی آن‌که ردّی
از عبورِ تو
بر بالشِ من مانده باشد.


ارشاد احمد تاج پور