وقتی گره از موی خود،ای عشق من وا میکنی
دنیای محزون مرا، حقا که زیبا میکنی
من یک نهنگ عاشقم، تو با نوازش های خود
من را فراری از دل و آغوش دریا میکنی
تا کی به وعدههای تو،دل خوش کنم زیباترین
با عاشق چشم خودت، امروز و فردا میکنی
من که شدم مجنون تو، پس ای نگار نازنین
چشم و دلت را تو چرا، مانند لیلا میکنی؟!
افتاده ام در پای تو، دست مرا دیگر بگیر
افتاده را ای بیوفا، بازم تماشا میکنی
بوسه نمیدادی به من، آنروزها یاد تو هست
اما چرا این روزها، بوسه تقاضا میکنی؟!
بعد از تمام خستگی، بعد از تمام آن فراق
با عاشق چشم خودت، چندی مدارا میکنی؟!
ای سنگدل، ای بیوفا، رفتی تو از پیشم چرا؟
با عاشق لب های خود، حقا که بد تا میکنی
رضا روزگر
به موجی از شب و دریا، ادیب افتادهای بانو
به تاریکی زدی دل را، غریب افتادهای بانو
در آن فانوس دور از دست، نوری هست و بیمی هست
چرا در ساحلِ حسرت، نهیب افتادهای بانو؟
تو آن راز نهان هستی، که از چشمان ما دوری
به کنج قاب یک رویا، شکیب افتادهای بانو
چه رازی داری ای زیبا، که دریا محوِ نام توست؟
چو ابری از تلاطم ها، عجیب افتادهای بانو
به روی شانهی باد است، شالی که رها کردی
شبیه خواب پاییزی، نجیب افتادهای بانو
لباست رنگ شب دارد، ولی در باطنت نور است
به وقت جلوه از هر سو، فریب افتادهای بانو
تو را در قاب چوبی دیدم و خود قاب تصویری
چو شعرِ ناشنیده، بر لَبیب افتادهای بانو
به دور گردنِ فانوس، دستِ خویش حائل کن
که در هجرانِ مهرویان، طبیب افتادهای بانو
در این دریای طوفانی، مرا جز تو پناهی نیست
تو تنها کشتی امنی، مهیب افتادهای بانو
بده فرمان به دل، تا از جنونِ شب نترسد بیش
که در آغوشِ تنهایی، حبیب افتادهای بانو
مهرداد خردمند
گفتی که میان غزلی نام مرا گاه بیاویز
کی آن غزلم شعر شود در شب پاییز
آرام ترین لحظه ی این صبح، صفا گشت
با قهوه ی چشم ، تلخ ترین ماه دل انگیز
شیرینی هم صحبت شیرازی ات ای فصل
در ساحل و دریای دلم بسته به جالیز
لبخند زمستانگی چون کوه به پژواک
می خورد، به یک آینه در پهنه نی ریز
یک قند از این کام لبت گوشه ی فنجان
شیرین کندش چای پر از سوزش و لبریز
ای کاش شبی تا سحری شور سخن بود
تا ژرف ترین دامنه ها آمده ای دختر تبریز ،،،
رفتم که نباشد به جز از درد دل ناب تن آرا
همواره به خاطر سپرم زخم تو را قلب شرر خیز
افروز ابراهیمی افرا