شبانگاهان،

شبانگاهان،
در آسمانِ بی‌پایان،
چشمکِ ستاره‌ها می‌رقصد،
و من،
بی‌وقفه
در جستجوی توام.

روی زیبایت را
در میان روشناییِ ماه
نمی‌یابم،
شاید ماه
چند روزی‌ست پریشان است،
شاید
حس تو را در خود می‌دَوَد.

حسِ بودنت،
عمیق‌تر از هر کلمه،
در صفحه‌ی قلبم حک شده است
حکاکیِ نابِ عشق،
که هر لحظه
بر دلم نقشی تازه می‌کشد.

و در آسمانِ ابریِ قلبم،
باز،
تو را خواهم دید،
در روشناییِ شوقِ زیستن،
در نغمه‌ی آرامِ آرزوها.

نامت را
آرام،
آهسته،
در گوشِ باد گفتم،
تا گوش کند به صدای بی‌قراریِ من،
و امشب،
صدای آرزوهایم
در پهنه‌ی کهکشان‌ها
پخش خواهد شد،
بی‌مرز،
بی‌انتها،
همراه با نسیمِ مهربانِ عشق.


ملیحه عابدی

در ساعت خاموش شب،

در ساعت خاموش شب،

میان پنجره‌ای که رو به مهتاب باز می‌شود،

خواب تو را می‌بافم؛

نخ‌نخ از عطر یاس حیاط،

گره‌گره از لبخند پرنده‌ای که صبح را می‌شناسد.

آرام…

صدای گام‌های نسیم

روی شیروانی خانه می‌رقصد؛

و من،

چونان شاخه بادام در نخستین شکوفه،

به لرز شوق دیدارت گرفتارم.

ای رؤیای شیرین!

بگذار نامت را

روی سپیدی ابر بنویسم

تا هر بار آسمان ببارد،

تو در کوچه‌های شهر

ترانه شوی.

تو بیایی،

و تپش قلبم،

موسیقی بی‌وقفه باران می‌شود؛

آن‌گاه شب

چراغانی ستاره‌ها را

به افتخار نگاهت

تا سحر نمی‌خواباند.

ای رؤیای بی‌دریغ،

بازگرد؛

که جهان بی‌تو

طرحی نیمه‌تمام است

بر پرده خیال


حمیدرضانظری مهرورانی

شبی غمگین، شبی تاریک و خاموش

شبی غمگین، شبی تاریک و خاموش
دلم را برد و بر جا ماند آغوش

صدای قلب من در سینه لرزید
صدایی که جهان کر بود و نشنید

نبودش مثل زخمی روی جانم
که هر شب گریه می‌کرد آسمانم

نه دستی ماند، نه آغوش و نگاهی
فقط تکرار شد بغضِ بی‌پناهی

چقدر گریه، چقدر ماتم چقدر درد
شکستم… بی‌صدا، آرام و دل سرد

خدایا، من جز این آدم چه هستم؟
که حتی از خودم هم دست شستم

نه خوابی ماند، نه رویای شبانه
فقط کابوس شد همدم به خانه

میان خاطراتش گم شدم باز
شدم چون بغضِ خاموشی در آواز

کجا اشکم پناهی را بیابد؟
که روحم را از این دنیا رهاند..


صبا یوسفی صدر

محبوبِ خیالی‌ام!

محبوبِ خیالی‌ام!
نیازی نیست همیشه
تو باشی که
مرا
محروم می‌کنی...

این‌بار،
نوبتِ من است
که بازوانت را
از آغوشم
پس بزنم،

نوبتِ من است
که چشمانت را
از شب‌هایِ چشم‌زده‌م
محروم کنم،

که موهایم را
به باد بسپارم،
بی‌آن‌که برای تو
آشفته شوند.

نوبتِ من است
که دستانم را
برای مهربانی نگه دارم،
نه برای تو...
که پیشانی‌ات را
بی‌بوسه بگذارم...

و دوست‌داشتن‌هایم را
برای خودم
نگه دارم...
همان بی‌بدیل‌ها را...


طیبه ایرانیان