دل ز بیمهری دوست به فغان است هنوز
چشمِ جان در طلب مهر، نگران است هنوز
لب خشکیده ز تلخیِ سخنهای دروغ
دل زخمی ز جفای همگان است هنوز
سایهی سردِ شب و سنگدلیهای جهان
در دل خستهی ما بارِ گران است هنوز
هر که لبخند زند، خنجری از کین دارد
راز در پردهی لبها، نهان است هنوز
باغ خشکیده ز بیلطفیِ بارانِ نگاه
بیدِ بیبرگ ز اندوه، خزان است هنوز
فاضلا! مهر کجا رفت ز دلهای بشر؟
این سؤال از دلِ من، بیزبان است هنوز
ابوفاضل اکبری
چشمانم گرد جهان می چرخد
من لا به لای گیسوان تو می بینم
سفیدی ، پیری ، پریشانی ، چروک زمان را
و دریچه ای از اعتماد که دیگر رنگی ندارد
من می بینم احساس تو را لرزان لرزان
گهی گریان ترسان
گاهی حیران جبران
اشاره بر عهد ثالص بی جان
من می بینم آن شب بی تاب میستان
و آن صبح بی طلوع بهاران ...
سیدعلی کریمی
نمیدانم آینهها راسـت میگویند،
یا این سـایۀ بیپایانِ پشـتِ شـیشـه
خُردهخُرده مرا میدزدد از خویش…
خوبی؟
چه کسـی ترازویش را بر شـانههای من گذاشـت؟
من فقط سـنگهایی را میشـناسـم
که ماههاسـت در گلویم غوغا میکنند؛
و آوازی که پیش از طلوع
در حلقِ زمین میمیرد.
رنج…
از نانِ شـبانه بیشـتر در سـفره دارم.
باد که میآید،
پنجرهها به یادِ من میشـکند؛
و من
پارهای از فریادی هسـتم
که هیچگاه از خوابِ دیوارها فرود نیامد.
شـاید گناهِ من
این اسـت که سـتارگان را میشـمرم،
بیآنکه باور کنم آسـمان جوابی دارد.
شـاید گناهِ من
این اسـت که باران را به چشـمهای خالیام دعوت میکنم،
و دریا را به بیابانی که سـهمش جرعهای اسـت…
اما میدانم:
قلبم بیش از ضربان زمان میتپد؛
و شـبهایی که بر دوش میکشـم
از عمرِ زمین
سـنگینتر اسـت.
وحید امنیتپرست