در شب بارانی، پسرکی دوید،
به عمق تاریکی، پا برهنه رسید.
چون شهابی، درخشید و سوخت،
به سوی روزنهای، که تابیدش نور.
تاریکی، چادر سیاهش انداخت،
ولی او، چو شمعی، راهش ساخت.
پسرک دوید، چو رودی خسته،
ولی مصمم، به سوی هدفش رفته.
در سیاهی شب، که آسمان گریست،
پسرکی شجاع، به تاریکی نگریست.
چون شبحی در باد، در پیچ و تاب رویا،
به سوی روزنهای دوید، که نور امیدش داد.
این است زندگی: دویدن در تاریکی،
در پی روزنهای، که نزدیک نمیشود به راحتی.
ولی همین دویدن است که معنا میبخشد،
و امید، چراغی است که هرگز خاموش نمیشود.
محمد کارگشا
هرطرف جیع و نعره ای .ویلان
کوچه ی ازدحام، ترسیده
کفشهایی دویده و خسته
سربهای خشاب نادیده
همهمه ، هم که دور ،هم نزدیک
لگد سرب داغ، بر باروت
آسمان از گلوله ها ، زخمی
آخِ فریاد در گلو مسکوت
مشتها واضح و گره کرده
سایه هایی نهان تاریکی
جیغ فلفل، به دانه دانه ی اشک
حکم برخورد سخت فیزیکی
خط دودی ز دور ناپیدا
جست و تا انتهای کوچه پرید
آخ دیوار آجری برخاست
بوی گوگرد در فضا پیچید
صحنه در بهت چشمها، یکدم
پشت ابری غلیظ پنهان بود
کوچه انگار نوعروسی که
زیر تورسپید، گریان بود
هق هق کفشها بجوش امد
هر طرف قل قل دویدن ریخت
جیع وفریادهای نامفهوم
به دل آشوبی از ندیدن ریخت
روی دیوار و بامها ، زان پس
دودزاها تگرگ باریدند
اخِ دیوارهای زخمی را
همه از پشت ابر ، میدیدند
پیکر نوعروس گریان را
لایه لایه ز تور پوشاندند
هق هق کفشها ز جوش افتاد
مشتهایی سرود میخواندند
کم کم اوای مشتها کم شد
غرش چکمه، کوچه را نوشید 0
بوی جورابهای ترشیده
همه جای محله را پوشید
با سر انگشت یک نسیم آرام
تورهای عروس را شستند
کوچه ازدحام، خالی بود
در نهان ، چند دانه،می رستند
خش خش نامشخص بیسیم
،به خیابان بهانه میپیچید
هق هق کفشهای جوشان،باز
کوچه را در ترانه میپیچید
عبداله خدابنده
دانم که از این پرده گذر خواهم کرد
از وحشتِ این قصّه سفر خواهم کرد
کابوسِ شب و خوابِ پریشانی را ....
با بوسه یِ خورشید سحر خواهم کرد
بهنام زمردپور
کاش یکی بود ز تعاریف عشق تاکید
به تعجیل زمان بر وعدۀ دیدار داشت
امیرعلی مهدی پور
یک قوطی کبریت،
از دستم لغزید،
به لابلای زخم ها،
در شکاف دیوارهای کهنه فرو رفت.
روشنایی جوشید،
آمد از درون چاه آب،
که در گوشه حیاط خفته بود.
سطل آب درون چاه خزید،
سنگ سخت را برید،
رنج را کشید،
فردا را به گل سرخ بخشید و گفت:
زندگی فقط زنده ماندن نیست،
زندگی نه سایه است،
نه زنجیر است،
تکرار نیست.
اگر شب چراغها را خاموش کند،
اگر پلاکهایمان بر روی هم افتند،
اگر دیوارها از زمین رویند،
زندگی در آیینه ماه دوباره خواهد شکفت،
از شکاف سنگ به آسمان خواهد رویید.
نور هرگز نمی میرد،
زندگی می خواهد زندگی کند،
و تو،
آیا هنوز در آغوشش خواهی گرفت؟
امیرعلی مهدی پور