چَشمان تو روشن،دلم از قید تماشاست
هر موج نگاهت غزلی تازه و زیباست
لبخندِ تو خورشید دم صبح وجودم
باتو نفَسِ گرم شب عشق شکوفاست
بیبودنِ تو فصلِ خزان است کماکان
با بودنت آغاز بهاران من اینجاست
بر شانهی دریا بگذارم سرِ خود را
آغوشِ تو آرام ترین ساحل دنیاست
گیسوی تو را باد،اگر یک نفَس آشفت
در سینهام انگار هزاران دل نوپاست
نامت قَسَمی شد که بر آن عشق بنا شد
عشقی که هنوزش هوسِ پر زدن ماست
ای خواستنِ تو، همهی خواهش اعصار
عشق از دلِ ما خسته نمیگردد و پیداست
با چند بغل بوسهی تر،شعله بسوزان
دیری ست لبم منتظر بارش امضاست
مهراد بابایی
من از آن شب که چشمانم
در اوج شکوفایی، تو را دیدند
و از بوتهٔ آباد چشمانت
گل عشق را دسته دسته چیدند
با خویش عهد بستم
که تا در تنم جان است ای زیبا
عاشقت باشم
و چون عمرم به سر آید
در آن جهان به انتظارت چشم بگذارم.
تفاوتی ندارد کجا باشم
تو را من تا ابد دوست میدارم
و ایمان دارم روزی آخر
گذر تو به قلبم میاُفتد
و در آن دم من میشوم خوشبخت
به لطف آن گلهای رنگارنگ
که تو میکاری با قدمهایت
در خاک جانم
و بهار را جلوهگر خواهی کرد
برای این درخت کوچک
که به شوق تماشایت زنده مانده است.
اگر روزی پروازت اُفتاد به این شهر
یادت باشد اینجا یکی هر لحظه هست
یک دنیا مشتاقت.
خیالت شمعیست روشن
میان تاریکی شبهایم
به تو میاندیشم و بیدارم
پردهٔ خواب را با دست یادت
به کنار میاندازم.
سحرها با ستارهها میکنم دردِ دلها
که من از عشق بیخبر ماندم
و به ماه میگویم: اگر دیدی نگارم را
بگویش ای زیبا
آنجا یکی هر لحظه هست
یک دنیا مشتاقت.
کاش فصل فراقت زودتر پایان یابد
و خندههای شادابت ببارد
بر این دشتی که تنها مانده است
و همه دم چشمش به آسمان است.
محمدجواد حسین زاده
افتاده صد زلیخا از عصمت نگاهش
ببریده گشته شصت صدها چو او ز آهش
گردیده گرد عالم خورشید و کهکشانها
تا بنگرد صباحی بر عارض چو ماهش
از عرش هم فراتر مأمور نور رفته
تا دست خود رساند بر کاکل سیاهش
این لطف لایزال است که این گونه مینماید
خواراست هر عزیزی گر، سد شود به راهش
گویند جمله عشاق با سینه های پر داغ
ای کاش با نسیمی از سر فتد کلاهش
یارب مدد (شفق) را زین بخت خواب رفته
درد فراق کرده بیچاره را تباهش .
جوادفضلی
ماه
چشمان زیبای توست
که در شب چهارده
روی چهرهات
کامل میشود.
سمیرا مرادی