عشقا
تردید مکن و ترغیبم کن
سوی نگاهت...
یارا
رو مگردان از آن لحظه که چشم تو چشم هم
محبوست می شوم،
عزیزدلم صبر کن دورت بگردم
هنوز دربند تو هستم...
جانا
کمی بیشتر بمان و بسی افزون نظر کن
چسان که یخ های تطور یافته به سنگ
از گرمی ماندگاری نگاهت
بشکند و آب شود...
سرمدی ای تو حضور و وجودت
آرامش قلبی و درونی من...
پ ن...
الهی جان نثارت به فدیه
دو چشمانت و رویت کردنت
متجاوزانه ز من دریغشان مکن...
عبداله قربانپور
وَلِلّهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّمَواتِ وَالأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَالآصالِ
عالَمی مشغول در حمد و ثنا
سجده ها آورده با ذکر و دعا
آدمیان مست شهوت شدهاند
غرق نعمت، غافل از یاد خدا
سید مرتضی سیدی
عاقبت در پی یاران چه کنم یار دلم
آن همه مهر و وفا را چه کنم بار دلم
همه با یار برفتند از این جان و دلم
گر نرفتند تو بگو بِهِ که بود کار دلم
تو برفتی همه عالم برفت از یاد دلم
گر نباشی من نباشم پی کارِدلم
علی اکبر تودرباری
شهر دل با عشق تو مثلِ بهاران می شود
عید با گلبوسه ات در خانه مهمان می شود
بر در و دیوار عطر و قاصدک ها بیقرار
جانِ دل شیرین و عیدانه فراوان می شود
پیچک عشقت به پای خانه ی امید من
اطلسی و رازقی مهمان ایوان می شود
شمع و پروانه شدن یا لیلی و مجنون شدن
در مرام عشق بازان دل پریشان می شود
صبح نو و فصل نو تا در نگاه تازه ای
یک شروع ناب و سر فصلی درخشان می شود
چشم فردا خیره بر دستِ من و ما بسته شد
در نگاهت یک جهان آیینه بندان می شود
باغبانِ خاطرات سبز و گل های زمان
غنچه ی نشکفته از روی تو خندان می شود
شور و شیرین،نقش نقش و رنگ رنگ زندگی
عشق در بند است چون قالی کرمان می شود
نیلوفر_سلیمانی
در گیر و دار این زمانهی ناتمام
که چونان گردابی بیقرار
رویاها را میبلعد
و به فراموشی میسپارد،
در امتداد نگاهی که افق را
نه به وسعت چشم،
که به ژرفای اندیشه میسنجد،
در آرزوی نوری که از پس دیوارهای کهنهی یقین
به درزهای شک راه یابد،
و تَرَکهای خاموش را
به جویبارهای فهم بدل کند.
دستانی که بگیرند،
نه به رسم تملک، که به آیین رهایی،
کلماتی که جاری شوند،
نه در ازدحامِ بیمعنای صداها،
که در سکوتِ اندیشههای صیقلخورده.
من ایستادهام، میان بودن و نماندن،
میان فریاد و خاموشی،
بر لبۀ ناپیدای یقین و تردید،
جایی که بودن، حادثهایست ممتد
و نماندن، سرنوشتی محتوم.
زمین میچرخد، بیاعتنا به جستجوی بیقرارم،
و زمان، با دستانی نامرئی،
حقیقت را از لابهلای انگشتانم میگریزاند،
در حسرت لحظهای که شاید،
بیهراس، بیدغدغه، بیپایان
زندگی باشد، نه انتظار!
زهره ارشد