دلم به نورِ صداقت، چراغِ راه شده بود
به هر که لب زده لبخند، تکیهگاه شده بود
به هر ندا که شنیدم، شبیه وحی رسید
قلم به دفتر دل، نقشِ اشتباه شده بود
چه اعتمادِ قشنگی! چه فکرهای بلند!
دریغ! خوابِ من از جنسِ اکراه شده بود
نه باد از آن جهت آمد، نه آن ستاره که گفت
تمامِ جاده، خیالِ پر از پگاه شده بود
و ناگهان... خبری چون شبی سیاه رسید
که ماه نیز، دروغی بهاشتباه شده بود
تهِ دلم، تهِ جانم، شکست یکباره
نه اشک، واژه توان گفت: چه تباه شده بود
فرو ریخت تمامم، به یک نگاهِ خموش
به یک سکوتِ گران، عمر، اشتباه شده بود
شبیه شهری که بر باد رفته باشد و باز
فقط غبار، برایش کمی پناه شده بود
ابوفاضل اکبری
دلی که سوخت ز سودای چشم یار است هنوز
به شب ز شعلۀ آن نرگس استوار است هنوز
نهفته از سرِ پیمان شکستِ دوست، ولی
به خون نشستهدل از زخم یادگار است هنوز
به بوی زلف تو افکند جان ز دست، و لیک
میان حلقۀ آن دام، در شکار است هنوز
به بادهساقی ما را فریب داد نخست
ببین که تشنهتر از روزِ روزهدار است هنوز
ز خندهاش نگرفتم به جان امان، چه عجب!
که ترک میشکند عهد را هزار است هنوز
نماند هیچ مرا جز غبار در دل و چشم
ولی به سینه، امیدی بیغبار است هنوز
ابوفاضل اکبری
کنارم بمون
تو را می شناسم
تو همان عاشقی
که بدنبال گمشده خودتی
غریبه ای ولی آشنایی
چون مانند من عاشقی
عطر عشق رایحه
گل رز سرخ دارد
مست میکند
هر آنکس ببوید
حیران کند هر آنکس بچیند
آواره کنند
هر آنکس پای به کوی او گذارد
عاشق همان غریبه آشناست
در کنار یار است
ولی نا آشناست برایش
چون عاشق را عاشق می شناسد
نه معشوق فارق از دلدادگی عاشق
بیا و نظری بیانداز
من را بخاطر بسپار
چون عاشق عمرش کوتاه است
غم بی خبری معشوق
او را خواهد کشت
ای روزگار ورق نزن
من هنوز نظارهگر او هستم
شاید من را بشناسد
آخر چرا من
غریبه آشنا نباشم
کمی درنگ خواهم کرد
رایحه عطر عاشقی
حتماً به او خواهد رسید
آه از کنارم گذشت
من مانده ام
اما روحم بدنباش
خواهد شتافت
جسمم خسته است
ولی روحم در کنارش
آرام گرفته
من در غم فراغش سوختم
ولی روحم به امانت
پیش او خواهد ماند
برایش همیشه
غریبه آشنا خواهد ماند
حسین رسومی
آمدنت
اتفاقی شیرین بود
مثل نسیمی
که نام مرا
آهسته
از لبهایت گذراند
جهان
برای لحظهای
نرم شد
و قلبم
بیخبر از من
به سوی تو
پرواز کرد
نه قولی در میان بود
نه راهی
فقط عشق
که آرام
در رگهایم دوید
و گفت:
«او…
همین است»
داود شجاعی نیا
در کنار غصه های بی حدم
سر به بالین می گذارم دم به دم
غم مرا آغوش می گیرد و باز
خواب بر من می کند هرلحظه ناز
پلک هایم خسته از بیداری اند
همنشین گریه ها و زاری اند
درد، با من قصه ها آغاز کرد
با مفاعی ها مرا دمساز کرد
شب مرا تا مرز بیهوشی کشید
بر دهانم قفل خاموشی کشید
واژه ها در سینه ام تب می کنند
با سکوت تلخ صحبت می کنند
می نویسم بلکه نجوای قلم
مرهمی باشد نه چندان بیش و کم
ساعت شب روی دیوار اتاق
غارغار سرد و خشک یک کلاغ
سوی سوی نیمه جان پنجره
این صدای بیقرار زنجره
آفتاب در آسمان گویی شکفت
باز صبح آمد و چشمی که نخفت
برای شبهایی که ناتمام ماند...
عاطفه کیانی