غریب و تنها و یک
غربت و دوری و یک
عزلت و گوشه نشینی و یک
پاییز و برگ ریزان و یک
عاشقی و بی توجهی معشوق و یک
آری تنهایی درخت اقاقیا
مانند یک ماندن در برابر همه است
نمیخواهم بگویم که هیچم
اما یکه و تنها
در زیر قفسه خالی
گل های کاغذی
بوی عطر بهار را می شنوم
تنها تر از یک درخت
بر روی صخره آرزوها ایستادم
شاید باران امید من را خیس کند
رطوبت اشک درخت
شاخه های شکسته
را مرهمی از مهر بپوشاند
نگین شب مهتابی
قطره اشکی است
که از گونه آن عاشق تنها میچکد
چرا رخ من دلگیر شده
زمستان بدنبال زمستان دیگر آمده
قلب یخی من بهار نیاز دارد
چند روز دیگر پرواز
پرنده مهاجر تمام میشود
او بر روی شاخه درخت تنهایی می نشیند
باور دارم که درخت دیگر تنها نمی ماند
او میگوید پرنده عاشق من است
پرواز را از بالای من آموخته
پس دیگر من می مانم
که تنهاتر از یک درخت هستم.
حسین رسومی
در اوایل شب با طلوع ماه
عاشقی را لمس کردم
ولی افسوس
چند لحظه بیش ادامه نیافت
و با غروب ماه عشقم گم شد
یا اینکه ماه گمشده شب است
و عشقم در پشت آن نهان گشته
در گذر دوران
هیچ نیافتم جز اندکی مهر
آن هم از دست پیرمرد دوره گرد
که تکه نان خود را
با پرنده ها تقسیم میکرد
چقدر کوتاه و ساکت
آن گل شب بو با من خلوت کرد
رایحه عاشقی را در شب مهتابی
به چهره من طراوت بخشید
اما دوباره با غروب ماه
ماه منم گم شد
در زمانی که ماه گم شد
تو در کلک خیال انگیز بودی
من بدنبال آشیانه خالی از تو
تمام شب را به امید
آمدنت نظر انداختم
ولی وا اسفا از ظلمت شب
که رخ نهان نمود از دیده من
نمی خواهم ببینم
پایان شب سیه سپید است
با آمدن سپیده دم
ماه من و ماه آسمان
هر دو از میان رفتند
شب را می ستایم
هزار راز نهفته در دل دارد
شر و بدی
خیر و خوشی
ناز و نعمت
ظلمت و مهتاب
همه در دل آن شب بیادمانی بود
که رخ جلوه کرد در دلم
آن پری چهره ماه رخ
مرا ببرید دگر آرزو نیست
همه باز شدن دیده و نظر
من در پیدا کردن او بود
هر چند عمر وصل
از طلوع ماه تا غروب آن میگذرد
جان من به ستوه آمده
هر روز در انتظار شب
عشق با آمدنش
روی نشان دهد و با گم شدن ماه
پنهان از هر خواهش ماندنی باشد
حسین رسومی
آرزویی داشتم گر چه بزرگ
ولی در قلب کوچکم آشیانه کرد
رویای با او بودن
من را حیات دگر می بخشید
رنگ شقایق سرخ
برایم ترنم عشق
فرهاد و شیرین را تجلی میداد
در امتداد یک رویا
سر مشق عشق من
در تاریکی شب بود
فانوس امید با خیال
او روشنایی داشت
شمع وجودم هرگز آب نشد
چون باور تحقق رویا داشتم
زندگی با آمدنت رنگ دارد
چکنم که دردم با تصویر ذهنم
درمان می پذیرد
نقش نگار بسته بر دیده ام
سکوت چشمانم از سو سو زدن
قدمهای آهسته ای است
که به سویم بر میدارید
چرا این خیال رویا
پایان ندارد
مگر چقدر امتداد دارد
این شب ظلمانی ؟
من را تنها نگذارید
شاید آمدنش را نبینم
اگه رفتم سفر
من را بیاد آورید
و سلام من را بهش برسانید
حسین رسومی
قصه تنهایی من در گذر زمان
با آمدن تو به آخر میرسد
سکوت کوچههای خیس
بعد از بارش اشک های من
به پایان میرسد
غزل زیبایی رخ تو
بعد آمدنت
سروده خواهد شد
پس ای نگار دیده دلبر
برون آی از این حجاب فراق
شعر من به مثابه خواستن توست
معنای ژرف عاشقی
ترانه شعر سپید من است
آواز چکاوک خوش الحان
نغمه رسیدن بهار زندگی ام
در جلوه رخسار توست
زین نظر نهان بودی
در منظر نور افشان آفتاب
خود صد پرتوی عالم تابی
در محضر نور شب مهتاب
روشن کن این محفل رندان عزلت نشین
که هزار پیر خرابات جوان کنی
در لب لعل سبوی عاشقی
سکوت کوچه های خیس
ز گلدسته و مناره ها
حاکی از رسیدن قدم های توست
بیا و مجلس نشین بزم
من منتظرت باش
که تا غروب ماه در نیمه شب
رقص مجنون ز دیدار لیلی کنم
شاید که یار بپسندد
چنین شور و اشتیاقم را
باران ببارد همچون سیل ستاره
که به نخ کشم تسبیح
هزار دانه ستاره را
پاره کنم در زیر پای تو
که نشینی با من
خسته ز انتظار یار
حسین رسومی
چه لطیف و زیبا نقش عاشقانه ای
که بر بوم جانم بسته شده
آهسته و خرامان
روحم را نوازش میکند
در پی یافتن پنجره دام است
که با بارش ستاره عشق
جانم را صفا بخشد
آهنگ ترانه عاشقی
بر گلدسته های قلبم
در حال نواختن است
تللوی تابش مهرت بر
گونه های سردم را حس میکنم
این چه معجزه نقاشی ست
کالبدم را شرحه شرحه نموده ؟
عطش خواستن تو بر پیکره ام
آتشی فکنده خانمان سوز
زبانه میکشد نیازم
ز آغوش شب شکوه و جلال تو
نفس برون آمد ز نهان جان
طره بگشاید که یار قدم نهاده بر آن
چند صباحی رهگذر عمرم
در پی یافتن تو سپری شد
اکنون طلوع کرده ماه
در رخ تو زیبا طلعت
بوم نقاشی زندگی ام
آغشته به رنگ سرخ شقایق شده
خرسند خواهم شد
از دست جادویی تو
نقش عشق بر آن بیافتد
که هستی من در نهادن
قدم های تو
بر روی روزگارم است
نیک پندار و نیک گفتارم
در اندیشه سبز خویش
که به حقیقت افتد
نظر نگارم بر روی
بوم جانم
گذر زمان به آنی
شد لحظه دیدارت
در عجبم که خاکسترم نیز
بوی عطر یاس سپید تو را میدهد
حسین رسومی