سکوت لبخندت را دوست دارم
آرامش مطلق
در درون زیبایی لبخند توست
شرح ژرف در سخن لبانت دیدم
گویی با من نجوا میکند
آواز عاشقی میخواند
در پستوی دل من
رها و بی پروا
پرواز میکنم
به اقیانوس مملو از عشق
تو که مرا در آغوش گرفته
برایم قصه وصل
دیده و دل بیان میکند
با خودم خلوت کردم
هزار نکته در این باور گنجاندم
که عشق به همراه داشتنت
من را آسوده میکند
فراق روی تو
از قلبم زبانه کشید
فریاد زدم
او را بر بالینم بخوانید
شاید پر شدن
پیاله زمان من
به انتها رسیده باشد
باک ندارم
او بارها در رویا
ترانه دیدار را
در زیر درخت اقاقیا
را برایم زمزمه کرده
او حتماً وفا میکند
بگذریم ، حال خوبی دارم
چند صباحی است
در گوش روزگار خویش
این راز را بازگو میکنم
عشق من ، از ابتدا
در سرنوشت من نگاشته شده
فقط فرصت باید داد
در بر من طلوع کند
سکوت لبخندت
غوغایی در وجودش دارد
انگاری غافله سالار
این بزم عاشقانه
می داند که من در تب و تابم
ساربان را انعامی سپرد
که این ره کوتاه کند
معشوق را به دیدار برساند
تا طلوع فجر پاسی نمانده
این شهر پر ز فتنه و آشوب
را ارزان بفروشم
تا که بدست آورم
حضور دلبر را دربر خویش
که گلستان جنت من
همین باشد و بس
حسین رسومی
طپش زندگی من
با عشق تو میزند
نگاه مست تو
چشمان من را می نوازد
ساز من با ترانه چهره تو
کوک می شود
بیا بنشین در دل من
که جای اغیار نباشد
در دل عاشق و شیدای تو...
غریبانه در کوچه های شهر
بدنبال دلدار چرخیدم
در کنج آشیانه
جانم یافتم تو را
بخند که لبخند تو
صد گره باز کند
از بند در تسخیر چشمان سیه تو
آشوبم و آرامشم
آغوش پر مهر توست
هزار آرزو داشتم
در هفت شهر عشق
به یکباره باختم جان و دل
شدی تک آرزوی من
نرو از بزم شب یلدای من
خوشحالم که بلندی شب
لطفش به یک لحظه
با تو بودن است
گفتند که این یار
بی نیاز از هر نیاز
به کی می نازد
در این شهره شهر آشوب ؟
پاسخ آمد که معشوق
عاشق پریشان ، کوی من است
بسرایبد
بنوازید
بخوانید
این نغمه عاشقی
که هجران به سر رسید
معشوق به دیدار دلداده رسید
حسین رسومی
درهم پیچیده شدم
گویی پیله ی تنهایی من
حکایت قصه هزار و یک شب است
هر نکته بگویم
رازی در خود دارد
همچون پرستوی مهاجر
بدنبال آشیانه گمشده اش است
نبودنم و گوشه نشینی من
نه از تارک دنیا شدن است
از بی مهری زمانه
با گل شقایق است
سرخی آن دگر ارغوانی شده
انگار همه فصول سال
برایش پاییز است
ساز تا کوک من
نه از ننواختن است
از شکایت دل ناساز من
با روزگار غریب و بی مهر
دوران سردی آغوش آغاز شده است
چنان در پیله ی تنهایی خودم
تنیده ام ، گویی از ازل
در کنج آن عزلت گزیده بودم
کسی نیست به دیدارم بیاید؟
شاید طلوع خورشید
را دیگر نبینم
جرس بردارید
دف زنید
دستار بر پا زنید
نگار من شاید بشنود
که لیلی از کوچه مجنون
گذر خواهد کرد
تار و پود لانه تنهایی ام
از هم خواهد گسست
پای درنگ دگر ندارم
مست و مدهوش
زلف پریشان
جامه دریدم
من به مسلخ
عشق راهی ام
آخر این شب سیه من
سپید خواهد شد ؟
شاید او به دیدارم آمده
اما من در خواب بی خبری بودم
باز به انتظار خواهم نشست
شاید یکبار شیرین
به کلبه من مهمان شود
حسین رسومی
خودش هست
شناختمش آشنا ست
او با ناز خرامان می آید
رهگذر در غبار
همچون پرستوی مهاجر
به آشیانه قدیمی خودش برگشته
روی دل نشسته پر پرواز
جای نیکو رفته مرغ عشق
زبان ز ترانه باز کرده
معشوق دل خسته
در پشت این غبار تو را دیدم
راه در مه فرو رفته
نقاب سفید زده پاییز زرد
شب طولانی در پیش است
گرمی حضورت بر سردی روزگار
غلبه کرده ای نگار رهگذر در غبار
پشت این پنجره رو به چشمانت
دلی با باری از غم
در انتظارت نشسته
بیا و آسمان را روشن کن
ز نور روی ماه منیرت
بس است این نمایش تاثر برانگیز
تبسم خورشید زیباست
در این دیدار پایانی
حسین رسومی
من را مهمان پرسه زدنی کن
بگذار در خیال تو قدم بزنم
تا آرام بگیرد این تن رنجورم
سبک شود این ذهن خاموش من
خیال تو مملو از خاطرات است
بگذار آینه بر روی
طاقچه اتاقت باشم
تا رخ تو را نظاره گر باشم
در آن ، ترنم جلوه روی توست
هرازگاهی چند جرعه دیدارت
سیرابم میکند
در کنارت ، زیر نور شفق
قدم زنان به زیر درخت اقاقیا می آیم
جایت را با عطر عاشقی خالی میکنم
نمیگذارم ساعت ناکوک زمان
تو را از من بگیرد
چشمه جوشان چشمانت
آغوش منتظر مرا بارانی میکند
اشک نریز ای شاپرک تنها
تو را با خودم به دیدارش میبرم
سخت است فراق یار
یادش مرا شهر آشوبی است
خاطرات از دست دادنش
روح و جانم را شعله ور میکند
آتش در نیستان هستی
زبانه میکشد در ماه چهره او
خرمن جان و نفسم را
به باد می سپارم
تا برساند به پیش معشوق
شاید نباشم
که در آغوش کشم
تنهایی ام تا آخر
سبز بمان و زیبا
اندیشه ات را با خودم می برم
تا در کنارم تا ابد بماند
حسین رسومی