با تو خواهم ماند

با تو خواهم ماند
تا انتهای شب
ستارگان آسمان من و تو
به درخشندگی چشمان
آن کودک گل فروش است
بیا در سکوت پرهیاهوی شب
قصه ناتمام
آن لحظه بیاد ماندنی
در پایان شب را
به آخر برسانیم

من بودم با کوله باری سنگین
از خواستن تو
تو بودی با یک سبد عشق و ترنم بهاری
سخن ها رد و بدل شد
نغمه ها شنیده شد
نگاهها خیره گشت
خیسی مردمک چشمانت
من را سیراب از با تو بودن می کند
ترانه پرندگان در انتظار آوار
من را غرق در نیاز تو می کند
با من بمان
در روشنایی شب تاریک
تا بخوانیم عهد ناگسستنی


حسین رسومی

هرآنچه پنداشتم از زندگی خط خطی

هرآنچه پنداشتم از زندگی خط خطی
سرابی بود از این دیار خط خطی
آشفته ام از این حیران و سرگردانی
نشسته ام و نظاره‌گر
این افکار خط خطی
ملالی نیست جز اندک خرد و دانایی
گله ای نیست
در گذر است این قافله عمر
عشق های خط خطی
محبت های توخالی
دفینه های پوچ
گنج های بدلی
حضور سرد
نیاز به هیچ چیز و خرده درنگی
آمده آن ساربان بی اشتر
جامانده در این پیچ وخم خط خطی
شاد و خرسندم
که منم دفتری دارم خط خطی
نانوشته از عشق
هیچ و پوچ و خط خطی

حسین رسومی

تو را من حضوری شاد دارم

تو را من حضوری شاد دارم
در بر جانان
خرسند ز تاب زلف یار دارم
لب ز طرب بگشا
مستان را جمع است در این کلبه
سخن به باده بگشا
زیبا روی ، پریشان مو ، سیه چشم
به یک لحظه حضور مستان دارم
آوازی ز مهر خوانم
تو را من دوست دارم
گرچه برونم زین حلقه رندان
به ناز کرشمه
خریداری دارم
فکر نابخرد کرد آن ژولیده
من ز سر سودای عشق دارم
دستار برپا میزنم
من زان چهره ماه منظر
خاطره بر کرات دارم
گفتم و میگویم و خواهم گفت
من یگانه فرشته گیسو کمند دارم
زود ز بر من آمد
آن دردانه شکر زبان دارم
نقش و بند و نقاب
چهره به سیمای ماه و مهتاب دارم
به یک کلام
گویی هوشیار آمدم
بفدای سر ، نگین زمرد بر تاج جانان دارم
الحق چه نیازی
من هرچه خوبان دارند
من به یکجا دارم

حسین رسومی

با من سخنی بگو

با من سخنی بگو
می شنوم راز درون تو
سرنوشت ماهی قرمز تنگ بلور
دیدم که چه کردی
با نهان و درون
آزاد شدی از بند
پرواز کردی از بالای شاخه تنهایی
بر دلم نشستی همچون دانه های شبنم

تو را در خیال داشتم
ظاهر شدی از غایب
بردی آنچه داشتم در کنج دل
میخواهم بخوانم نجوای آشنایی
آواز رهایی
جدا شدن از ساقه جدایی
سبک وزن و مسرور
شاد و شتابان
به سوی پریدن از بیت و مصرع
شعر غزل سرودن
که بالاخره آمد به پیش من
آن فرار کرده از دامن من
سپس تصاحب کنم
آن قلب یار گریز پا را
به همه خواهم گفت
که تو را دوست دارم و بس

حسین رسومی

نم نم اشک‌هایت

نم نم اشک‌هایت
بیان حسی غریبانه
در وجودم دارد
دانستم که این باران احساس
جوشش عشقی پاک است
پس ببار همچون در بهار

خیسی گونه هات
ترنم مهری است
که در اولین دیدار بود
از ابتدای کوچه بوی یارم می آید
در کنارش یک آغوش گل مریم
طراوت دشت آلاله دارد
پس خواهم ماند
در برابر دیدگانت
تا ببینی که می سپارم
دل و قلب به یغما رفته ام

همه جسم و تن و نای من
در گروی خم ابروی توست
ناز و کرشمه
به غمزه صد جان به فدایت
در برم چون بنشینی
هزار شب به لحظه ای ببخشی
می نگرم به دیده نشاط
که خواهد آمد
آن یار سفر کرده

می بویم ره سر به کوی تو
که دلها برود به سوی تو
با من سخن گوی
که دوران سپردم به کام تو
چه بسا روح ز کالبدم
جدا سازی به آنی
با تو می مانم


حسین رسومی