غریب و تنها و یک
غربت و دوری و یک
عزلت و گوشه نشینی و یک
پاییز و برگ ریزان و یک
عاشقی و بی توجهی معشوق و یک
آری تنهایی درخت اقاقیا
مانند یک ماندن در برابر همه است
نمیخواهم بگویم که هیچم
اما یکه و تنها
در زیر قفسه خالی
گل های کاغذی
بوی عطر بهار را می شنوم
تنها تر از یک درخت
بر روی صخره آرزوها ایستادم
شاید باران امید من را خیس کند
رطوبت اشک درخت
شاخه های شکسته
را مرهمی از مهر بپوشاند
نگین شب مهتابی
قطره اشکی است
که از گونه آن عاشق تنها میچکد
چرا رخ من دلگیر شده
زمستان بدنبال زمستان دیگر آمده
قلب یخی من بهار نیاز دارد
چند روز دیگر پرواز
پرنده مهاجر تمام میشود
او بر روی شاخه درخت تنهایی می نشیند
باور دارم که درخت دیگر تنها نمی ماند
او میگوید پرنده عاشق من است
پرواز را از بالای من آموخته
پس دیگر من می مانم
که تنهاتر از یک درخت هستم.
حسین رسومی