وقتی که رفتی ازبرم ، غافل شدی ازحال من
باکوله باری خاطره ، ویران شده احوال من
درب قفس رابسته ای ، تا اینکه زندانی شوم
تاب وتوانم برده ای ، دیگرشکسته بال من
هرشب کنارپنجره، چشمم به دردوزم ولی
فرسوده گشته انتظار، بخت بدواقبال من
من درس عشق وعاشقی،گفتم برایت روزوشب
اما تو خندیدی فقط، باعشق واین امیال من
درمکتب دیوانه ها، غیرازوفا داری چه بود
کمترمرابازی بده ، بااین زبان لال من
گفتم به حافظ روکنم ، شاید مراد دل شود
دلخوش به آن بودم ولی،وارونه زداوفال من
دیشب کمی قدم زدم،کنار ساحل انتظار
وچشمی که نظاره گربوددور دستها
تادرامواج متلاطم دریا
به تماشا بنشیندآمدنت
وشادی کنان درآغوش بگیردتورا
ولی تنها قایقی پاروشکسته
برماسه های ماتم گرفته لنگرانداخت
اکنون برمیگردم باتنهایی خود
ورویاهای پوسیده ازدوستت دارمها
که غرق شده درسیلاب اندوه
اما امشب دوباره بازمیگردم
شاید زیرقبای بی مهری آسمان
پیداکنم تورا
تاآرام گیرد، بی تابیِ جنونم
کریم لقمانی
ما خاک راه اهل صفا و محبتیم
دردی کشان بزم وفا و ارادتیم
در امتداد قافله شور و زندگی
ما راهیان مقصدی از بی نهایتیم
.
درد دلیست پیش عزیزان اگر دمی
در مجلس رفاقتشان گرم صحبتیم
از ما اگر که رفته خطا در مقامشان
گردن نهاده بر سر دار ملامتیم
دلدادگان ماه شبانگاه آسمان
چشم انتظار صبح سپید سعادتیم
فردا که سعیمان به ترازو عیان شود
در ساحت حمایتشان غرق حاجتیم
ما را فقط به گوشه چشم کفایتست
در زمره ی شفاعت اهل کرامتیم
علی معصومی
گفتم عمرم ،چند روزی زاین شهردر آبان بروم
حاجت ازباران طلبم ، در پی خواهان بروم
من به پهنای بیابان هرگز نروم ز ین شهر بدر
من روی آن پرقو بنشینم با همه آرمان بروم
من تفعل زده ام بر تو ره مجــــنون طلـــــبم
با آتش افتاده به غمخانه ی روانم بروم
روزهاست خود باخته آرامشی میدانی
به وفا داری نزد آن ابر نیمه بهاران بروم
نیمه شب در دل این راه به دراز باید رفت
با گل آتشین وچیده ز گلستان بروم
صبرکردم گر پی جانان بروم هر روزی
خودسرا سیمه در میعادگاه توانگر شادان بروم
آه خدایا به وفاداری او ذره ایی شکی نیست
تا شب آرامش و امید نزد دختر پرییان بروم
منوچهر فتیان پور
ترکیب چشمانت به همراه کمی ناز
نامیده شد نامش شراب ناب شیراز
دستی بکش ما بین موهایت بنامم
این چنگِ زرین را همان چنگ پر از راز
قدری لبانت را برایم غنچه گردان
مدهوش کن دل را از آن سیمای طناز
جانم میایی فال حافظ را بگیری
حتما جوابم میدهد دیوان بکن باز
دیدی الا یا ایها الساقی بیامد
یعنی تو مشکل میشوی با قلب من ساز
گفتی به من ناز مرا وقتی کشیدی
من میشوم با ساز تو در رقص و آواز
تا سر کشیدم ناز چشمت را یکی گفت
این بود مستی ی شراب ناب شیراز
میثم علی یزدی
غزلم رقص کنان دامن مهتاب گرفت
سرِ خُم را بگشود و می سرخاب گرفت
بر سرِ ابر نشست از سرِ این شهر گذشت
دست این تشنه لبان کاسه ای از آب گرفت
چون که میخواست ز نیلوفر آبی گوید
دل به دریا زدو کجراهه، به مرداب گرفت
در گلستان ارم خیمه ای از گل افراشت
دوری از صومعه و آتش محراب گرفت
جیشِ غم در طلب خون شقایق می گشت
حَرَجُ و جُرم و گنه ،دامن ارباب گرفت
دفتر صلح چو میخواست ، که پرواز کند
مرغک این غزل از مشهد مرغاب گرفت
بی تخلص غزلم بود ولی آخر کار
مرده ی صلح و صفا بود که القاب گرفت
جعفر تهرانی