کودکیم اسیر پایم شد
حسرتِ لِی لی اش هوایم شد
چرخ،پایِ مرا شکست ولی
کیفرش کفشِ تابهتایم شد
لنگ لنگان چگونه رقص کنم
خنده رؤیایِ خواب هایم شد
اینکه مادر، دوباره حسّ دارد
سالها جزئی از اَدایم شد
نرسیدم به عشق واقعی ام
قسمتم اشکِ بیصدایم شد
ازدواجم برای عشق نبود
رفعِ تکلیفِ ماجرایم شد
نو عروسی شدم بخشکانم
خنده ای را که در اِزایم شد
پایِ مجروح و حرف مردم هم
چاشنی یِ همین بلایم شد
روزهای طلائی ام رفت وُ
سایه ساری که اِگزمایم شد
خبر ناگوار مرگ کسی
ناگهان باعث شفایم شد
دو دهه بیشتر گذشت از آن
راز پنهانِ من عزایم شد
عاقبت رازِ خود به او گفتم
بهرِ آنکس که رهنمایم شد
مرغِ دریایی رها گشتم
بالِ پروازِ دلگشایم شد
میثم علی یزدی
بغل زدم ترانه را ترانه اشک ریز و من
برای درد بی دوا ترانه اشک ریز و من
برای جوجه های مردهء چکاوکِ اسیر
تبر زدن به بوریا ترانه اشک ریز و من
هجوم روزهای بد برای خاطرات خوش
سکوتِ خنده ای رها ترانه اشک ریز و من
برای بی خبرترین منبتِ سرای خان
برای سرو سر جدا ترانه اشک ریز و من
کلنگ دستِ مطربَست وُ تار دستِ شیشه گر
برای جام و تار ما ترانه اشک ریز و من
صدای له لهِ گلویِ تشنه ای که دود شد
سرابِ مرگ و ردِّ پا ترانه اشک ریز و من
برای آن منی که ما نشد برای هیچ و پوچ
کنار حلقهٔ طلا ترانه اشک ریز و من
برای هر شمارشِ ستاره های آسمان
لحاف و جیغِ بچهها ترانه اشک ریز و من
برای کیسه های نانِ خشک و حرمت نمک
برای طفل ناشتا ترانه اشک ریز و من
برای یک جگر میانِ نیش های زهر دار
برای هر خدا خدا ترانه اشک ریز و من
برای صمغِ سنگدل که جان شاپرک گرفت
برای ظلم کهربا ترانه اشک ریز و من
برای این نوشته ای که بوی نان نمیدهد
برای شعرِ شوربا ترانه اشک ریز من
میثم علی یزدی
تو راعاشق نکرد این چشم های خیس و بارانی
که اینگونه دلم را کرده ای دریای طوفانی
چرا دنیا نمیگیری مرا از خود بگیر آخر
که اوحتی نمیگیرد سراغ از مرد بارانی
مگر رؤیای شیرین معنی اش یک خواب راحت نیست
نه در بیداری ام آید نه در خواب پریشانی
شقایق هایِ دشتِ دل سراسر خشک گردیده
و فهمیدم چه حالی دارد آن خار بیابانی
دوباره بارور شد ابرِ کوچک از بخاری سرخ
که بر میخاست از دریایِ خونِ مردِ قربانی
همان مردیکه همچون برف گرما خورد وُ رودی شد
و در راهِ رسیدن غرقِ خوابی گشت طولانی
ولی دریا نمی دانست او از خستگی خوابست
دلش را داد بر عشقی بنام رود ویرانی
که آبی داشت مسموم از گل ولای هوس بازی
خروشان سوی دریا شد برای صد هوس رانی
نهایت کُشت دریا وُ من وُ این عشق طوفان را
نصیب رودِ خفته گشت مردابِ وزغ خوانی
به نیلوفر حسادت میکنم دیشب به من میگفت
به رؤیایِ من آمد باز آن مهتابِ نورانی
میثم علی یزدی
ترکیب چشمانت به همراه کمی ناز
نامیده شد نامش شراب ناب شیراز
دستی بکش ما بین موهایت بنامم
این چنگِ زرین را همان چنگ پر از راز
قدری لبانت را برایم غنچه گردان
مدهوش کن دل را از آن سیمای طناز
جانم میایی فال حافظ را بگیری
حتما جوابم میدهد دیوان بکن باز
دیدی الا یا ایها الساقی بیامد
یعنی تو مشکل میشوی با قلب من ساز
گفتی به من ناز مرا وقتی کشیدی
من میشوم با ساز تو در رقص و آواز
تا سر کشیدم ناز چشمت را یکی گفت
این بود مستی ی شراب ناب شیراز
میثم علی یزدی
زنده باشم به تماشای خزان می آیم
به تماشای خزان از دل و جان می آیم
بر لب تخت نشستم به هوایش وقتی
بختِ من گفت به همراهی آن می آیم
با همان سینه ی مجروح که می دانستم
درد دارد نفسش ، گفت بمان می آیم
برگ ریزان شد و پاییز تماشائی شد
پیِ آن سروِ خزان دل نگران می آیم...
...لب ایوان ترک خورده ی یادش شاید
یادش آید که بمن گفت جوان می آیم
سروِ پاییز نداریم ، اگر پیر شده
تنه اش خشک شد از آن به فغان می آیم
تا که مُردی دل من یخ زد و همراهت مُرد
هر خزان من به همان جا و مکان می آیم...
...تا به پاییز بگویم تو بمیر ای پاییز
آخرین جمله اش این بود خزان می آیم
میثم علی یزدی