خزانی دیگر
به آغوش کشیده
جاده ی انتظار هزار ساله را
به استقبال قدمهایت
می فرستم
برگ برگ آرزوهای رنگین وصال را
تو همانی
همان که
بهارهای زیادی
از عمر را
به چشمهایش با خته ام
مریم ابراهیمی
در جهانی که خدا هست ناظر بر اعمالِ ما
خوب و بد گر بکنیم، نوشته شَد در نامه ی اعمال ما
نکنیم ظلم وستم یا نکنیم خبط وخطا
یا که گیریم دستِ کَس وقتی که هست
محتاجِ ما
نخوریم حقِ کسی ، وقتی که حق با مانیست
نشکَنیم قلبِ کسی ، کین آخرِ بی چارگیست
نزنیم حرفی ،سخن تا باعثِ رنجش شود
تا توانیم دست گیریم ،کین آخرِ مردانگیست
بِشود لطفِ خدا سپس دِگر شامِلمان
هم در این دنیایِ فانی
هم آن جهان
که اَبَدیست......
فرانک بهمیی
ز پا افتاده ام ز دست یارم ،
چه کردی که چنین من، بی قرارم ، نگاهم، از نگاهت زار گشته ،
دلم ،از دست تو، بیمار گشته،
کنون هستی، برایم تنگ گشته،
دل تو، بی وفا هم ،سنگ گشته ،
کنارم بودی و اما ، نبودی ،
تو یارم بودی و، اما نبودی ،
شکایت داری از، دلبر و بیشه
تو یار بودی، یا سنگ و تیشه،
فرح توانا مهربانی
در ساحتِ قِدم، من و سودای بی انتها
گمگشته در شُعاعِ لقا، لا اله الا هو
دل را به باد دادم و از خود رها شدم
آنجا که نیست غیر از خدا، لا اله الا هو
هر ذرّه گر شود فانی اندر جمالِ دوست
بیپرده بینَد او را، لا اله الا هو
در موجِ بیکرانهی ذاتِ قدیمِ او
افتد هر آنچه باشد فنا، لا اله الا هو
چون مرغِ جان پَریدم ازین خاکدانِ پست
تا گشتم آشنا بر بقا، لا اله الا هو
در کوی عشق، دلبرِ جانم نهان نمود
هر دیده گشت شاهد، لا اله الا هو
در هر نفس طنینِ غزلخوانیِ بقاست
کز دل برآرد این نوا، لا اله الا هو
امین افواجی