دیدگانم خیره بر در بود و در وا شد ز تو
رفتی ای دنیا، ولی آمد تماشا شد ز تو
هرچه را در آینه میدیدم، افسونم نمود
آه از این آیینهها، کآشوب دنیا شد ز تو
بر سر هر کوی، جز نقش تو نقشی کم نبود
هر غمی آیینهای بر نام یکتا شد ز تو
هر که را دل بسته بودم، رفت و من تنها شدم
لیک آن تنهاییام آغوش معنا شد ز تو
شوق دیدارت مرا از هر طلب بیتاب کرد
هر چه غیر از تو، گدازان در تمنا شد ز تو
تا مرا بشکستی از من، جان گرفتم در فنا
نقش خاکم سایهی خورشید بالا شد ز تو
امین افواجی
من ایستاده بودم
میان دود و گریه و پرچمهایی
که بوی خون میدادند،
و تو
سایهای بودی
لرزیده در باران
با روسریِ نازکِ آبیات
که مثل کبوتر زخمی
بر شانهات خوابیده بود.
چشمهایت،
دریاچهای یخزده
با ماهیهای بینفس،
و دستت
آخرین پُل بود
بین من
و خانهای که داشت فرو میریخت.
تو گفتی:
«قول بده برمیگردی...»
و من
نگاه کردم به چکمههایم
که از حالا بوی خاک داشتند.
در دلِ ایستگاه
سربازها شوخی میکردند،
سیگار میکشیدند
و نمیدانستند
که تا چند ساعت دیگر
دستهایشان را
در جیبِ مرگ جا میگذارند.
من اما
فقط به لبهایت فکر میکردم،
که آن شب
طعم سیب میدادند
و دعایی که زیر لب
برایم خواندی
مثل مه
روی شانهام نشست.
بوسهات
نه گرم بود
نه سرد،
چیزی شبیه وداع پرندهای
که بالش شکسته
اما هنوز امید دارد
تا افقِ خاموش پر بکشد.
قطار
با صدایی کشدار
آرزوهایم را له کرد،
و من
میان آهن و آتش
دست تکان دادم
برای تو
برای کودک نیامدهمان
برای آفتابی
که دیگر طلوع نمیکرد.
از آن روز
هر شب در خواب
ایستگاهی میبینم
بینام،
با تو
که لبخند میزنی
و من
بیدار میشوم
با مزهی خون در دهان
و بوسهای
که هنوز
بر گونهام
میسوزد.
امین افواجی
من کیستم؟ آن سایهی سرگشتهی بینام،
بیمرقد و بیمنزل و بیخاکم و آرام.
گه در سخن آدم و گه در نغمهی مرغان،
گه در نفسِ باد و گهی در دل ایّام.
یک لحظه چو خورشید برآیم ز پسِ ابر،
یک دم چو مهی محو در آن چشمهی گلفام.
زین خواب گران، خلق مرا غافل و گم خواند،
غافل که من آن نغمهی بیحرفم و بیجام.
بگذار که بیرون شوم از نام و ز زنجیر،
کز نام و نشان، راه ندارند به آن بام.
دی خرقهی تقوا، من و امروز حریرم،
فردا نه در این دام، نه در سلسلهی خام.
گر پرده ز رخ باز کنم، خلق بسوزند،
من شعلهی پنهانم و در پرده ز ایّام.
امین افواجی
به یک نگاه تو عالم همه سرمست عشق شد
جهان ز شور و شرر همه پابست عشق شد
چو یک دم قدسی ز سریر ملکوت برخاست
به یک اشارت آن همه عالم اسیر عشق شد
تو بود و نبود جهانی و جان از آن تو یافت
عدم ز هست تو در خویش پیوست و عشق شد
چه ذرهای که ز نورت شرارهای نگرفت
در آفتاب ظهورت همه مست عشق شد
نخست نقش تو بر لوح کائنات افتاد
ز تو وجود به آیینه پیوست و عشق شد
تو در سکوت نخستین حقیقت مطلقی
که آن سکوت ز نورت همه روشن به عشق شد
هر آنچه در دل بود، ز جلوهات شد فاش
جهان ز پرده برون آمد و مست عشق شد
امین افواجی
دلبرم آمد ولی از عمر چیزی برنماند
وصل او دیدم، ولی جز حسرتی بر دل نماند
هرچه بر باد فنا شد، عمر در سودای او
آنچه از من مانده اکنون، جان و آهی هم نماند
چشم بر راهش دویدم، دل سپردم در طلب
اینک از شوق وصالش جز غباری کم نماند
گفتم از پیری چه باک، آن یار شیرین با من است
لیک رسید و باقیش جز حسرت عمرم نماند
گفتم از سوز و فراقش شعلهها در دل زنم
عاقبت دیدم که خاکستر ز جان روشن نماند
ای که در وقت وصالت، عمر بر من شد تباه
چون رسد دستی به تو، کاین ره به بیحاصل نماند
سایهام رفت و غبار عمر بر دوشم نشست
اینک ای دلبر، مرا در دل توانایی نماند
عاقبت این دل چو شمعی در فراقش سوختن
هرچه بگذشتم ز غم، چیزی در این ماندن نماند
امین افواجی