غربت یعقوب درون قلب من نقش بسته

غربت یعقوب درون قلب من نقش بسته

نَتوان دیگر نگفت این شعر های حُزن انگیز را
قلم آبستن و غم جای جَنین درونش نقش بسته

به کدامین گناه این چنین سرزنش میکنم خود را
این وِجدان نا آرام چرا درون من نقش بسته

هرچه تقلا میکنم سوزناک تر میشود مغز و سرم
نگویید چو ضحاک مار در شانه هایم نقش بسته


آنچنان در چهره ام نفرت میجویم که گویی..
چو رستم دستانم به خون سهراب نقش بسته

هنگام سوختن روحم هیچ عضوی به درد نیامد پس چرا؟!
فریب سر تاپای آن شعر سعدی راهم نقش بسته

جانِ من تسلیم شد جان آفرین نَگرفت و رفت
نرخ سکه ها گویی درون جان من هم نقش بسته

یک روز، دو روز نیست! قصه مجنون شدنِ بی لیلا
سال ها، درد و سکوت در آن قصه نقش بسته

مبینا نصیری

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد