بمان .

بمان .
گفتم بمان تا قدری از رو یاهایم برایت بگویم.
و بدانی چشمهایت چگونه رمز رویا را گشود.
وپایان انتظار را معنی کرد .
رفتی و دیگر مجالی برای صداقت های دیرینه نماند.
و مرا دوباره
در افسانه ها تنها گذاشتی.
چه کوششی بیهوده ای بود.
شنا در دریای غربت افسرده گی ها.
.همیشه تجربه شکست راه غرور را تاریکتر می کند.
حداقل لبخندی بگذار.
تا قایقی بسازم برای سفر های دوباره.

علی محسنی پارسا

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد