گفت وگوی اشک با خاطره ات
می کشد صد خط و خش
بر لوح دل بشکسته ی من،
اشک گفت: کوچ کن!
خاطره،
قامت خمیده از درد
باز هم جمع کرد اندام نحیف خود را
پشت پستوی خیال،
ذره ای شد بی نور،
نعره ای از دل، لرزه انداخت مرا
خرد شد تکه های بشکسته ام،
ب
غض،
اشک را به شلاق کشید،
باز باران شد و روئیدن داشت
حسرت دیدار نهال یادت.....اعظم حسنی
جمعه 14 مهر 1402 ساعت 11:13