گفت وگوی اشک با خاطره ات

گفت وگوی اشک با خاطره ات
می کشد صد خط و خش
بر لوح دل بشکسته ی من،

اشک گفت: کوچ کن!
خاطره،
قامت خمیده از درد
باز هم جمع کرد اندام نحیف خود را
پشت پستوی خیال،
ذره ای شد بی نور،

نعره ای از دل، لرزه انداخت مرا
خرد شد تکه های بشکسته ام،
بغض،
اشک را به شلاق کشید،

باز باران شد و روئیدن داشت
حسرت دیدار نهال یادت.....


اعظم حسنی
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد