ابرها به رودخانه دیر به دیر سر می زنند.
چنانچه دخترکان خندان دیگر
ظرف های خود را در رود خانه گم نمی کنند.
و بلند بلند به یکدیگر نمی خندند.
نشا های رسیده سالهاست در کوچه های دهکده پراکنده نیستند.
و لشکر چهار پایان بیکار.
آفتاب می گیرند.
اندگی آشنایی از سلام ها بر نمی آید
و نسیم..
صبحگاهی بدهی خود را به مرد غریبه داد.
او اثری از اجداد خود در آبادی ندید.
سر به زیر افکند .
و اتوبوس را منتظر شد.
در شهر سکوتی عحیب دید.
پر رفت و امد ساکت و
خواب آلود.
علی محسنی پارسا