شب شد
آسمان تیره و تاریک شد
حس عجیب دل گرفتگی در دل ها لانه کرد
صدای اذان می آید
غروب آفتاب تماشایی است
هر انسانی محو و مهبوت سکوت شبانگاهی است
هپروت عالم شگفتی دارد
بغض داغی در دل شقایق ریشه دارد
بی اختیار اشک ها در چشمان جاری می شود
هنگام غروب خورشید ؛
دلتنگی احساس غریبی است که در دل ها به پا می خیزد
حس دلتنگی برای
مادربزرگ ها پدربزرگ ها که دیگر در میان ما بی حضورند
روح مادربزرگ تنهاست
یاد پدربزرگ با ماست
شورشی در دل ها پدیدار می گردد
چه آشوب آشنایی
غوغای عشق عاشق برای معشوق
سکوتی در دل شب موج می زد
تاریکی شب شکسته شد
ستاره در آسمان برق می زد
سکوت شب تکه تکه شد
نجوای جیرجیرک ها باد را صدا می زد
عکس ماه درون برکه خودنمایی می کرد
کرم شب تاب زیر مهتاب می تابید
سنجاقک لب مرداب پر می زد
بید مجنون زیر ماه می رقصید
قورباغه نر جهت جلوه گری دل می ربود
گل نیلوفر از زیبایی بخود می بالید
آوایی به گوش می رسد
آواز و هیاهوی قوی سپید
بیقرار و بیتاب جفتش
مدام در گوش ها میپیچد
شادی روی زمین می غلتید
آرامش دل پذیری مستقر بود
همه جا بوی خوشبختی می داد
زمین دور خورشید می چرخید
کائنات به تسبیح خدا مشغولند
جهان محبت را عبادت می کند
مخلوقات به طواف عطوفت مشغولند
بهشت همین جاست
در امتداد طمأنینه شب
مهدیس پورصادق