دیروزِ کینه توز
گریبان می درد هرروز
گناهم کو؛ دراین سایه ی جانسوز
پناهم کو، از آوارهای دیروز و امروز
گمگشته در راه های بیابانی
بر انگاشته ها، داشته ها؛ نگهبانی
باردار، کاردار؛ بر گنج هایی در انبانی
سرافکنده؛ گاه، از ژرفا؛ از درازای میزبانی
فراهم، از هرگوشه ای
از هر پگاه و نگاه، توشه ای
گذار و گذر، از زخم ها بر همپوشه ای
کوشان و جوشان، بر پی رنگِ انوشه ای
بارِ غبار
هزاران از هزار
کاوان، در فرتوت زار
رونمایی کرده از درونِ نزار
آفتاب، بی تاب
پای فردا، در خواب
گویه و پویه؛ آشفته تا ناب
اینک ام باید، گریز از گرداب
چکاد و چکیده ای تناور،
همپایانی از دل ، فردای بی داور
درازنایِ نای، بلندای های؛ با آنان ِ نام آور
جامی دگر، جان و جگر، تا مستی های تاب آور
مجید توکلی