بارالها هیچکس ویرانی قلب مرا هم حس نکرد
هیچکس این وسعت تنهایی و ویرانیم درمان نکرد
هیچکس این آسمان پرستاره را ندید
سایبان این همه رنج و محبت را ندید
هیچکس یک رنگی و لطف و فایم را ندید
یکی پیوسته می گوید میان بغض و سنگینی
یکی با طعنه می گوید دوای درد، ویرانی ست
ولی افسوس ناچارم کشم حصاری ز تنهایی
بماند دل ز آشوب است در این حال پریشانی
خدایا من در این دنیا یه واژه خوب فهمیدم
نمی خواهم بمیرد، ذوق امیدم ز درگاهت
خدایا من میان بستر دردم اشک می ریزم
بیا و هجرتم ده چون افق مهمان تنهایی
که آدم های اطرافم زمصداق ، آب مردابی
خدایا من همان هستم نه مغرور و نه دیوانه
ولی من با شعف دل گویم، پریشانم نه ویرانه
بارب من در این غربت ناپاک دیدم ویران شدنم را
درخویش فرو رفتم در لحظه از خویش شکستم
محمد اطهری