وقتی که رفتی ازبرم ، غافل شدی ازحال من

وقتی که رفتی ازبرم ، غافل شدی ازحال من
باکوله باری خاطره ، ویران شده احوال من
درب قفس رابسته ای ، تا اینکه زندانی شوم
تاب وتوانم برده ای ، دیگرشکسته بال من
هرشب کنارپنجره، چشمم به دردوزم ولی
فرسوده گشته انتظار، بخت بدواقبال من
من درس عشق وعاشقی،گفتم برایت روزوشب
اما تو خندیدی فقط، باعشق واین امیال من
درمکتب دیوانه ها، غیرازوفا داری چه بود

کمترمرابازی بده ، بااین زبان لال من
گفتم به حافظ روکنم ، شاید مراد دل شود
دلخوش به آن بودم ولی،وارونه زداوفال من

دیشب کمی قدم زدم،کنار ساحل انتظار
وچشمی که نظاره گربوددور دستها
تادرامواج متلاطم دریا
به تماشا بنشیندآمدنت
وشادی کنان درآغوش بگیردتورا
ولی تنها قایقی پاروشکسته
برماسه های ماتم گرفته لنگرانداخت
اکنون برمیگردم باتنهایی خود
ورویاهای پوسیده ازدوستت دارمها
که غرق شده درسیلاب اندوه
اما امشب دوباره بازمیگردم
شاید زیرقبای بی مهری آسمان
پیداکنم تورا
تاآرام گیرد، بی تابیِ جنونم

کریم لقمانی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد