شب آمد و دلِ من ز غم، دُردانه شد
هزار اشک به خون، ز دیده دُردانه شد
کجاست مژدهی وصل، که در خمِ ره شب
هزار آه، به سینه چو کوه، ویرانه شد
منم خرابِ امیدی که در سرابِ یار
ز وعدههای بهجا، جهان چو ناکامه شد
فِسُردهام ز نبودش، دمی نتافت بر دل
که روشنی ز نگاهش خیالِ فسانه شد
ز شوق دستِ او، خَمارم به راه مانده
چنین جمال ز عیشش مرا چو دیوانه شد
تو مستِ لعل و لبش، خیال نوش آفرید
که عمر من به این غم، رهی چو بیچاره شد
نوای بزم و سماعش به گوش دل آمد
چه حاجتی به چراغ؟ که شب چو پیمانه شد
ولی ز رفتن او، جهان مرا شبِ سرد است
هزار تیغ، نبودش به جام جانم زبانه شد
نشستهام به سر راه، ز اشک چشم ترم
همین که بادِ سحر، ز نگاه او نامه شد
ز بخت بسته چه گویم؟ که هر نفس بیاو
به آه سرد چو ظلمتِ خاکِ غمخانه شد
سودابه پوریوسف