ز بعد رفتنت این تن دگر سامان نمی گیرد
و این بودن بدون تو، مرا پایان نمی گیرد
بگو با من چه شد رفتی؟ چرا رفتی؟
چنانم غرق بارانم که شهر باران نمی گیرد
مرا عشقت نبد چاره، که تنها انتخابم بود
ز شمع نه بال پروانه دمی آسان نمی گیرد
چو برگی در هوا غلتان،میان زیستن،مردن
که دل از رفتنت جز خود، زکس تاوان نمی گیرد
چو گردی کوی عطاران، به عطری تن سپارد دل
چه گویم من که جز کویت، نشانی جان نمی گیرد
میا دیگر که گل پژمرد و نورت را نبد حاصل
دلی کو عادتش شب بد، ز مه تابان نمی گیرد
نهادم تکیه بر دیوار، وزان ویران ویران شد
بلاکش دل که نقصانی ز معماران نمی گیرد
به دام مردمت دل شد، ز جعدت دل چنان گم شد
وزان این سوز را جز دل، کسی دامان نمی گیرد
خرامان راه می رفتی، چو مستان راه می رفتم
تو را زیبا مرا هم شهره جز ساسان نمی گیرد
فاطمه الهی شیروان