قلم در دستِ و این دل دائما بیتاب دیدار است!
همان یاری که مدتها ، در آغوشِ مهرار است!
مرکب در کنارِ خون ، به رویِ نامه میغلتید ؛
سپهرِ آن زمان ، از زندگی خویش بیزار است.!
پس از لیلا ، حسن را نیست حالِ زندگی اما ؛
تمامِ خاطراتِخویش، در این نامه بیدار است.!
کودکی سر به هوا ، که جَلدِ چَشمت شد..!
و تا حالا درونِ چشمهای تو گرفتار است…
قبلهی عالم مخالف بود ، با این عشق ممنوعه؛
و بعد ازآن ، دولو داماد ولیلاییکه بیمار است!
و ترسِ شاه عشقم را ، درونِ سینه پنهان کرد!
همانعشقی ، که تاحالا بهچنگالِستمکار است!
چه گوید دل که آن را ، رویِ نامه بنویسم ؛
اگر که لب گشاید ؛ شرح ِدل انبوهِ طومار است!
تو از سِل رنج بردی و من از سیل نگاه تو ؛
برایم نیستمحبوبی و حالاوقت دیدار است!
ندارم هیچ بیمی از سخنهایی که میگویم؛
جهالت شاه میماند و ایران دستِ مکار است.!
بر دلِ من درد لیلا بود و ایران یک طرف ؛
تکهتکه میشویم و عقل ، دامنگیر انکار است!
تیغ را رویِ رگم رقصاندم و اینبار خوشحالم ؛
که در آن سوی دنیا ، کسی دلتنگ دیدار است.!
متین رضائی عارف