عشقا
تردید مکن و ترغیبم کن
سوی نگاهت...
یارا
رو مگردان از آن لحظه که چشم تو چشم هم
محبوست می شوم،
عزیزدلم صبر کن دورت بگردم
هنوز دربند تو هستم...
جانا
کمی بیشتر بمان و بسی افزون نظر کن
چسان که یخ های تطور یافته به سنگ
از گرمی ماندگاری نگاهت
بشکند و آب شود...
سرمدی ای تو حضور و وجودت
آرامش قلبی و درونی من...
پ ن...
الهی جان نثارت به فدیه
دو چشمانت و رویت کردنت
متجاوزانه ز من دریغشان مکن...
عبداله قربانپور