باز پائیز آمد
و زمستان در راه ست
به بهاران اما
برسان این پیغام
که تو را منتظریم
چشم به راه
تا که با تو برویم دشت و دمن
سبز شویم چون جنگل
و بخوانیم چو بلبل در باغ
بنشینیم چو زنبور بر گل
چون که ما زنده به آنیم
که شاداب باشیم
پایکوبان وُ دست افشان باشیم
پس بیا ای گل ِ من
دست بگذار تو در دستانم
تا که گیرم تو را سخت بغل
تنگ ِ تنگ چون یک تن
و شوم مست من از بوی ِ تنت
چون بهار است دلا
و نشاید ما را
که غم وُ درد تو قلب ِ من وُ تو لانه کند
بسُرایم از عشق
بنوازیم ساز را
و بکوبیم به دف
تا برقصیم در این باغ پر از شادی وُ رنگ، با برگها
زندگی یعنی عشق
یا که از لذت ِ عشق، سرشار است
یک نگاه کن به درخت
وقتی سبز است، شاد است
وقتی با بار وُ بر است
شادتر است
در خزان رنگین است، برگهایش
که همه رقص کنان
چرخ زنان می رقصند
و زمستان باردار
و دلش شاد
بهار می زاید
پس تو ای دوست بیا مثل ِ درخت
در بهار یا گرما
و خزان یا سرما
زندگی را
پر از عشق وُ امید شاد باشیم
تا که ازاد شویم
از غم وُ درد
از همه رنج وُ شکنج
که تو را تنگ فشرده ست در خود
و مرا سخت نمود افسرده
احمد پناهنده
ماهی ِ من
دستت را به من بده
و نگاهت را در چشمم بریز
دریا طوفانی ست
وقتی مرغان ِ ماهیخوار بر موج آب سوار می شوند
قورباغه ای را می بینم
که در دهان مار
بلیعده می شود
احمد پناهنده
ای کاش پرنده بودم وُ
بالی داشتم وُ
پری
پرواز می کردم
کجا؟
همانجا که زاده شدم
و روی درختان ِ
خاطرات ِ
کودکی وُ
جوانی وُ
عاشقی می نشستم
شکایت از جدایی ها می کردم
و دیدار وصل را حکایت
اما چه کنم
نه بال پرنده را نصیب بردم
و نه پر ِ پروازش را
احمد پناهنده