کدامین گل؟

کدامین گل؟
کدامین واژه مهرت کلام مهربانی بود؟
کدامین چشم گُل. اشک بلبل را به کام است؟
همان گل را که تو خواندی
گل بی تا. گلی با مهر و با احساس
همان حس شکوفایی
همان گل را ندای عاشقی دادی

همان گل را که پروردی
به شاخ و برگ آن دل و روح و روان دادی
کدامین گل؟
کدامین حس دلتنگی؟
همان گل را که حس عاشقی دادی
همان گل را که دلتنگ شکوفه دادنش بودی
همان گل را که ساقی از لب نوشین
لب شیرین. لب مجنون و لیلی ها گرفته
مُراد از حس دلتنگی
همان حسی که گل رقصان شود از نور ایمانت
همان حسی که گُل را می تراود روشن هستی
اگر گفتم کدامین گل غریب است؟
همان گل را که تو دادی به هدیه
برای این دل عاشق
گلی که زندگانی داد به این زندانی و دربان
تو میگفتی که زندان دلم تیره و تار نبود
زندان و زندانبان آن غُل و زنجیر نبود
زندان این دل عاری از قفل و کُلون
زندان قلبم روشن تر از این زندگی ست
پنجره ای رو به خدا
که سایه بانش گُل خورشید و امید
امید گل به زندگی
امید زندگی به گل

مهندس امین تقوی

هزار عاشق آشفته طلب کرد این شرابم

هزار عاشق آشفته طلب کرد این شرابم
دلبرم چهره برافروخت که غمگین و خرابم
این حدیث آشفتگی زلف پریشان غریب
پیر میخانه بگفتا وصف حال چون عتابم
ساقی ز درون خمره اش پیاله پُر کرد مرا
تا که عُشاق به عهدش لب شیرین جنابم
ساقیا بنده عیشم که بنوشم اشک مژگان
بخت بیدار غریبست که ساقی داده عزابم
چون شراب از لب نوشین تو ساغر بگرفت
ناله عشاق به طلب بحر تو در پشت نقابم
بلبلم بوسه نگارد به لب دلکش ساقی
کز لب دلکش او بلبلم گفت کبوتر نه عقابم
ستاره معتکف میخانه شد مطرب غزل خواند
مطربا شبم سحر شد به مژده خورشید و آفتابم
ساقی بیا به گلشن جانان هزار عاشق را
سیراب کن از مِی که غریب غزل نوشته کتابم

مهندس امین تقوی