غزلم نفستو حبس کن تا که پایینتر بری
کف دریای «تو رو دوستت دارم» با سر بری
قالی اشعار مولانا برای سجدههات
تا طلوع چرخشِ دستگیرههای دربری
میلهی قطارو لمس کن دم دمای آخری
تورو جون آتش سیگار که شد خاکستری
واسه بارون پدری کن ابر خاکستری ام
که غروب تو آسمون از همه نارنجی تری
تو سُرایی عشق را یا عشق کلمات تو را
با تو از عاشقی میسازم چه حال بهتری
روی دوچرخهی احساس تو میرم مسجد و
خستگیهامو با چای قندپهلو میخری
آخ که معشوقم رسید و غزل از دست داده ام
غزلم شاعری بس کن دم دمای آخری
شهریار وقف رحمانی