شعلهی عشقت فرو ننشست در جانم چرا؟
بر ندارد فکر تو دست از گریبانم چرا؟
در کنارت این جهانم، رنگی اطلس گونه داشت
نیست حاجت، گویم از هستی گریزانم چرا؟...
روز، افکار تو همره داشت، شب، رویای تو
از چه پرسی بیقرارِ شامگاهانم چرا؟
بادِ تنهایم، به صحراها وزیدم روزگار...
گردباد اَر نیستم من، در بیابانم چرا؟
بحرِ عشق است و منِ بشکسته دل، غرقابه اش
خود نمیدانم به دریاها شتابانم چرا؟
شعر و شور و شرب و شادیّ ِ حیاتِ دم به دم
بر نیاید کاری از اینان به درمانم چرا؟
شعلهی عشقت به ذرات تنم آتش زدهست
کاش میدانستی بدینسان نوربارانم چرا...
روزگار من بدون تو به فردا میرسد؟
زین معما خوب دانستی پریشانم چرا...
محمود گوهردهی بهروز
ای که خزان عمر من با تو بهار میشود
و گلشن وجود من، همان دمان که نیستی
خراب و زرد و زار میشود
شراره های سرکش خیال من،
در آن نفس که بینَمَت
پُرِ قرار میشود ...
وقلب من و قلب من،
تو را دچار میشود.
ستارگانِ آسمانِ عمرِ من نگر،
یکان یکان
که چشمکی و چشمکی
پس از دگر ستاره ها
که در شمارشند، بیشمار میشود
و زندگی و زندگی
چه خوشگوار میشود...
و حال من، همان زمان،
که تو درنگ میکنی به پاسخم
به سان آن دوچشم دلفریب،
عجب خمار میشود
و قلب من دوباره و دوباره و دوباره تر،
پُرِ شرار میشود
وگر تو فِرقَتی کنی دَمی ز من
تمامِ عالم و عدم،
به چشم من، سیاه و سوگوار میشود
کتاب ِداستانِ آینه، جمالِ طلعت تو را
بیان کند و همچنین هزار و یک نگفته را
که آشکار میشود.
وعشق بی شکیب من،
هزار و سیصد و سه بار نصیب یار میشود
وقلبِ من ، دوباره و دوباره و دوباره تر،
تو را دچار میشود...
محمود گوهردهی بهروز
نه نای حاشیه دارم نه تاب رنج کسی
به زنده بودنم این بس که میکشم نفسی
بهار عمر مرا خزان رسید و هنوز
نه شکوفه ای و نه باری، چه شاخه ی عبسی
هزار راه نرفته، هزار بحر امید
امید فتح ستیغ قله های سپید
چو سایه ی مردی که میرود به غروب
بی انتظار آنکه روزگار دهد ورا چه نوید.
زمان بیکرانه را مسنج با گامم
منی که کتیبه ای از قدیم الایامم
خدای را که هر چه که قسمت شود، چه بهروزم
گذر کند روزگار و راضی ام به فرجامم.
محمود گوهردهی