هوس کردم بگیرم دلبری ناز

هوس کردم بگیرم دلبری ناز
لبش چون پسته باشد خوشگل و باز

ولی دانم که خواهد کشت مرا او
هم اکنون در کنارم هست الناز

همیشه تا گشایم لب ز گفتار
لب او می‌کند دل را طرب ساز

به هر مسجد که می آرم رخ او
چو قبله قبله سازم قبله آغاز

تو در محراب ابرو چشم مستش
چو در محراب ماهی گشته‌ای باز

در ابرویش دل ما صید کردست
شکارستان که دارد صد چنین باز

ز زلفت برده‌ام دل را به بازی
به او پیوسته می‌دارم همین راز

دل و دین و قرار و صبر و آرام
به هم می‌بُرد زلفت را از آغاز

اگر تو زلف را از پیش سازی
به گردن افتدت هر لحظه آواز

به رخسار تو ماند زلف مشکین
به بالای تو ماند سرو ممتاز

لب و دندان و چشم و زلف و رخسار
بسی خوشتر به است از لعل و از ناز

مرا گویند چون بوسی بده گفت
بده تا من بگیرم دامنت باز

مهدی سلمانی

ناز کن ، عیبی ندارد ، آفرین تر می شوی

ناز کن ، عیبی ندارد ، آفرین تر می شوی
نازنینی ، نازنینی ، نازنین تر می‌شوی

گر شبی گویم به اسمت عشق من ای نازنین
گر چه میمیرم به پایت ، همنشین‌تر می‌شوی

گر چه میمیرم ز هجر ، آخر نمی‌دانم چه شد
جان من آخر نمی‌دانی ، که کافر می‌شوی ؟

هر کجا نوشیده‌ ای ، جامی ز لب برداشته‌ای
دل ز دستم برده‌ ای جانا ، چه ساغر می‌شوی ؟

گر به زیر لب دعایی می کنی هر دم ز من
این دعا را گو که در آئینه مضطر می‌شوی

هر کجا آن قامت و بالا بلا انگیز شد
راستی گویم بلا ، گویی بِلا‌گر می‌ شوی ؟

هر شبی گویم دعا بر سوی تو ، ای دلربا
بین اول های دنیا ، اولین تر می‌ شوی

هر چه هستی ، گر هلالی ، از دو عالم غم مخور
از لب خود در کنارم با دو لب تر می‌ شوی

شیک می‌پوشی ولیکن رام و خامم کرده ای
ناز کن، عیبی ندارد ، آفرین تر می شوی


مهدی سلمانی

گر برگ گل سرخ کنی پیرهنش را

گر برگ گل سرخ کنی پیرهنش را
از نازکی آزار رساند بدنش را

چون سبزه ز خجلت به زمین پای گذارد
هر کس که تواند که ببیند چمنش را

از بس که لطیف است سخن گفتن مهدی
در غنچه نهفته است نسیم سخنش را

مهدی سلمانی

آه ، امشب گریه را نیمه ، تمامش می‌کند

آه ، امشب گریه را نیمه ، تمامش می‌کند
فاطمه در آستان خود ، غلامش می‌کند
هر کسی مهر امیرالمومنین در سینه داشت
فاطمه روز قیامت احترامش می‌کند


مهدی سلمانی