محبوس مانده ام

محبوس مانده ام
درپیله ی تنهایی خویش؛
پروانه نمی شوم،
پرواز نمی کنم در آسمان کرکس ها...
می نشینم در این حباب ناپیدا


وحید پاکرو

بیا و بچین پازل کلمات را کنار هم

بیا و بچین پازل کلمات را کنار هم
زیبا بچین
بودن و ماندن ات را,
همین نزدیکی ها
انقدر نزدیک که کنار پنجره ی باز اتاقم ببینم ات
کنار درخت های پیچ و تاب خورده ی توت
کنار گلدان های های کاکتوس
کنار حوض بدون ماهی ام
تو که باشی
کامل میشود پازل کلمات
پس باش و بمان برای من
که بودنت‌ وسعتی دارد به اندازه ی خیال

وحید پاکرو

حال عنکبوت را می فهمم

حال عنکبوت را می فهمم
با تمام‌ دلخوشی تار تنیده تا خانه ای بنا کند
مثل من که سقف ارزوهاین را با تو ساخته ام
سست تر از خانه ی عنکبوت


وحید پاکرو

به دیوار دلم نشست

به دیوار دلم نشست
نه تار گیتار بود
نه تار و پود فرش
تارهای خیالی دوست داشتنش بود
به وسعت یک رشته نخ
می بافت و می بافت و می بافت
باورم شد هرچه را که ساخت
ولی او عنکبوت بود
و خانه اش بی دوام
ومن خوش خیال و عاشق و خام

وحید پاکرو

در مزرعه ی بی کسی ام

در مزرعه ی بی کسی ام
تنهایی کاشته ام ,
می خواهم باد بکارم
وطوفان درو کنم
می خواهم داد بزنم
و دردهایم را به حراج بگذارم
درد که خریدنی نیست
شاید دردهایم
را در مزرعه پنهان کنم
و مزرعه را با
خاک یکسان کنم
چه مانده است دیگر,
من
و حسرت
یک مزرعه ی ویران


وحید پاکرو