مِثلیک قطره که بیرون زند ازﻣﻨﺰﻝﺧﻮﯾﺶ
طی کنم فاصله ها را به هوایِ ﺩﻝ ﺧﻮﯾﺶ
دارم امید درازی که به مقصد برسم
که بگیرم به سهولت خبر ازساحل خویش
بی گمان با دل پر غصه به فکر وطن است
آن که یک ذره بیفتاده جدا از گِل خویش
کسی از مسئله هایم نگشاید گرهی
اگر ازسعی خودم حل نکنم مشکل خویش
آن قَدَر بهره نصیبم شده از تجربیات
که دو روزی ببرم فایده ازحاصل خویش
حین کامل شدن زندگی ام گم شده است
تکهی شعرتَرک خورده ای از پازل خویش
شعله ی پُر شرر چهره یِ بانو عسلم
آنچنان زدبه نگاهم که شدم ﻏﺎﻓﻞ ﺧﻮیش
علی قیصری