چراغ شب بکُشم تا به روز بنشینم
مگر که ساده نگیری نگاه سنگینم
تبسم تو به خورشید بیشباهت نیست
به خنده لب بگشا ای نگار شیرینم!
شـرار مردمک دیـدگانت ای مـهرو!
ز سرفکنده هوسهایخواب نوشینم
منی که چلّهنشین شب زمستانم
کجا به سایهی این آفتاب بنشینم؟
همینکه نام مرا بر لبانت آوردی
پرستش نفست شد مرام و آیینم
زلالِروح تورا هرکـه دید, باخودگفت
که واجباست ز پیمانه جرعهبرچینم
بپرس از نفس صبحدم چنین (مهدی)
منی که بادهپرستم, چگونه بیدینم؟!
محمد مهدی کریمی سلیمی