درهم فرو ریزد مرا با خون بیامیزد مرا
با طره پیچان خود بر دار آویزد مرا
از بوی از روی از جعد و از گیسوی او
سودای محشر گونه ای در جان و دل خیزد مرا
می گرید او نازی کند اما نمی داند چنین
با چشم خود پیمانه ای از شوکران ریزد مرا
از جمع مفرد گشته ام غافل ز ما من گشته ام
باید تویی آید به من کز من بپرهیزد مرا
با دوری و هجری چنین با خاطری بی حد حزین
شوق رخ آن نازنین شعر تر انگیزد مرا
سعید کیانی