ای گلِ دائم بهارُم

کودکی، زاده‌ی دریا

عطش غربت
سوزاند ابراهیمش را

هنوز آواز گریه‌ی آن
در کوچه به زنگ است
که تنهایش را تنها تر کردند

ریشخند زدن که آن رفتار،فریب بود..

تعلیم آنان برید سر اسماعیلش را

وهم ترد شدن
ترک خورد تُنگ کودکی اش
عصاره‌ی تمام شعر هایش
اُجرت همان واهمه اس

اینک نفسش بوی خزر میدهد
دریا همان دریاست
اسماعیلش در آغوش ابراهیم
در شالیزار

ریشه‌ی من انکار رو
ریشه‌ی تو اعتماد

تباین ما
ثمر‌ی چون
تماثل هم شد
به نام عشق

ای گلِ دائم بهارُم
یار سر تا پا قِشنگ...


علیرضا یوسفی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد