کودکی، زادهی دریا
عطش غربت
سوزاند ابراهیمش را
هنوز آواز گریهی آن
در کوچه به زنگ است
که تنهایش را تنها تر کردند
ریشخند زدن که آن رفتار،فریب بود..
تعلیم آنان برید سر اسماعیلش را
وهم ترد شدن
ترک خورد تُنگ کودکی اش
عصارهی تمام شعر هایش
اُجرت همان واهمه اس
اینک نفسش بوی خزر میدهد
دریا همان دریاست
اسماعیلش در آغوش ابراهیم
در شالیزار
ریشهی من انکار رو
ریشهی تو اعتماد
تباین ما
ثمری چون
تماثل هم شد
به نام عشق
ای گلِ دائم بهارُم
یار سر تا پا قِشنگ...
علیرضا یوسفی
دیگران میدانستن
چه مهربان است دلم
دیگران بان مهرم نبودن
سخن در سینه ساغرست
گواهت میدهم به مستی
هم خرابه هستی؟
کسی نبود
بزم ساقی تنهاست...
همه از شادی خمارند
کسی از غم هوشیار نیست
تنها سایه تو را
در میخانه دیدم
که هم سایه بودی
و بوسه های تو که دریاست،
مرا غرقم کن.
علیرضا یوسفی
دیگر شعر من
طواف عشق نمیکند
که عشق به منزل ما رسید
آن ناجی که مرا از آینهی ایام
کِشد بیرون،
عیان شد
حال
آب و نان ما
نام اوست
دستان به قلم گرفته من را
به گرمی دستانش پذیرا شد
لبان بوی دخان گرفته من را
به لبان سرخش آرامش داد
دیگر مرا از شاعری عزل کنید
که در کنارش،
بوستان و گلستانم
علیرضا یوسفی
امشب
من تشنه ترین عاشقم
از همه سیراب گشتم و
از تو تشنه ام
مرا شور شوق شاعری
نیست امشب
کوتاه بگویم:
ای همیشه غایب
فراوان دلتنگ تو ام
امشب...
علیرضا یوسفی
رخ در رخ تو
در خواب لاله ها
نسیم نفس هایت
میخورد بر صورتم
آنقدر که نفس هایت را
نفس کشیدم
سینه ام هم عاشق تو شد..!
علیرضا یوسفی