به تار و پود زمان ،

به تار و پود زمان ،
بافنده نقش میزد
رستم قصه هامان دست ،
به یالِ رخش میزد
فیلمبردار فیلم میگرفت
کارگردان بی مجوز،
دست به پخش میزد
روزگارحالش بد بود
پرستارخاطرات ، تنبلانه ،
خیلی کمترازسابق ،
سر به بخش میزد
تار و پود زمان ، سرطانی بود
فرشته دل درد گرفت
اما ابلیس با دیدن حال بد ،
ازاینکه زندگیش طولانی بود ،
به پایکوبی پرداخت ،
میرقصید و اندام لندهورش را ،
یکریز به نعش میزد
وقتی فرشته را میدید ،
مثلاً با خجالت ، خود را به غش میزد
کینه اش ، هیچگاه به اندک نرفت
کافر، هم رقص او بود
با دیدن حال بد ،
خود را به لابلای جشن میزد
فرشته ماورایی
شیطان ولی ، دست بدست کافر،
خود را به ماجرای فرش میزد
داشت حالم بهم میخورد ،
ازاینهمه تباهی و شیطنت
ز دیدنِ شیطان و شیطنت ها
بد و خوب درکنارهم ،
درتابلوی آبرنگیِ منهم هست
اما بافنده ی دقیقِ تقدیر، مشغول به کارِخود بود
کتاب آفرینش دست او بود
یکریز داشت نقش میزد


بهمن بیدقی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد