دارم به کارنامه عصیان و ناسپاسی
احساس میکنم که، سیر از منی و آسی
یک عمر یاغیانه هر آنچه بود کردم
در محضر خدایم نه شرم ، نه هراسی
گمراه در سیاهی افتاده در تباهی
باز است چشمهایم از شب گذشته پاسی
در سوز جسم و جانم، دشت عطش لبانم
انگار که ، از آتش، دارم به تن لباسی
از آشنای دردش با آههای سردش
در اوج ناامیدی دل دارد التماسی
آسان چه گشت مشکل دانسته است قابل
دیدم که وصل شد دل با من تو در تماسی
نزدیک و دور هستی خوب و صبور هستی
با من تو جور هستی محبوب و با کلاسی
در کار طاعت تو هربار حیله کردم
هنگام لطفت اما فازت نشد سیاسی
گفتم که شرمسارم عبدی گناهکارم
گفتی گذشت کردم بخشیدمت اساسی
پرسیدم از خدایم آیا حساب پاک است
گفتا خدای خود را گویا نمی شناسی
لطف تو را به زودی از یاد میبرم من
ای وای بر من از این "افسون بیحواسی"
علی صادقی