زیرِ این گنبدِ فیروزه‌ی کان

زیرِ این گنبدِ فیروزه‌ی کان
وادیِ خاکی شده قسمتِ ما
کوچه، پس کوچه‌ی دَوار کهن
باغچه‌ها، روییده بر ساقه‌ی کور
عزم بسیاری شده بزمِ سرور
کشتِ بی‌حاصلِ طماعِ غرور
زوزه‌ی بادِ سفیرانِ سفیه
سایه‌ی گسترده‌ی باغِ قَبیه
رقصِ ناسوتیِ ابلیسِ شَرور
جشن شیطانی به پا کرده ولی
گویی‌ هنگامه‌ی پایکوبی ما
ساربان، غافله را گم کرده‌
ساقی مستِ هوس قُو کرده
همه در زایشِ افعال شَرور
گامِ ناکامی نهادند به سراب
چو گل لاله‌ی درگیرِ خزان
رنگِ نامأنوسِ مردابِ کیان
همه را قسمتِ ما ساخته‌اند
عده‌ای سیر، دچار دل‌درد
عده‌ای گرسنه، هزاران سر درد
آبِ سردی که عطش می‌سازد
گرمیش بَزم هوس می‌سازد
طفلی درمانده ز آغوشِ پدر
مادری تشنه‌ی لبخندِ پسر
به مسیحایی امیدی بستند
دم به دم منتظر او هستند
عاشق دلبریِ مهتاب‌اند
جوهرِ ذاتِ هنر، آگاه‌اند
حاصلِ صیدِ دُرِ صیادند
همگان در خوابند
طفل ناگاهی به اسرارِ بقا
کائنات عهد نمودند که به‌سر
تاجِ زرینی گذارند که دگر
بی‌هنرمندی نگردد دُرِ‌سر
کودکِ قصه‌ی رویایی ما
روزی آید که زداید غم ما
یادم آمد که خدا بیدار است
آشکاری که شهِ آشکار است
آنکه آمد، نظرش سلطان شد
آیتِ الهی دل جویان شد
کوچه، پس کوچه‌ی دنیای فنا
آرزوی‌های بلندی سر داشت
کس نفهمید زمین می‌چرخد
آرزو دفنِ زمین می‌گردد
وقتی بارانِ شفابخشِ خدا
برسد بر دلِ مدفونِ فنا
خواسته‌ی آرزو برمی‌گردد

حافظ کریمی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد